بدرود تا روز موعود...
دل نوشته های پسری که عمرشو داد به باد... به پاش...
شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مقداد
شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱:٠٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مقداد

قرار داد بزرگ

 

 

لازم به ذکره که ماجرا رفته رفته به هیجانش

افزوده میشه پس شیرینی شو کس میفهمه که

از اول تا تهش باهامه

راستی از نظراتتون محرومم نکنین

دوستون دارم مقداد

 

 

 



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : داستان عاشقانه / داستان عشقم / تنهایی / مفهومی
جمعه ٢٩ شهریور ۱۳٩٢ :: ۳:۳۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مقداد

روزهای نه چندان شیرین



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : داستان عشقم / داستان عاشقانه
دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢ :: ٢:٠۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مقداد
دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢ :: ٢:۱۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مقداد

دختر ممنوعhttp://hamechiz13.persiangig.com/image/dokhtar%20va%20pesara/Copy%20(2)%20of%20N0_GIR.jpg



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : دختر / فلسفی
یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢ :: ۳:٠٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مقداد

ساعت وقته غروب بود از شیشه ی پنجره عقب ماشین ذل زده بودم بیرون تپه ها میدوئیدن انگار

جاده ساوه به سمت جنوب رو میشکافت و جلو میرفت حتی روزشم یادمه 4فروردین1387

وقتی نزدیک چراقهای اصفهان رسیدیم خیلی از شب گذشته بود

به زحمت تونستیم ستاد اسکان فرهنگی هارو پیدا کنیم تا شاید با کارت پدر 30سال کار کرده و بازنشستم بتونیم جایی رو برای استراحت شب ...

اسمش محله ی زینبیه بود کوچه ی اقاقیا

نمیدونم چرا اومدم تو حیاط...

چرا دیدمش و چرا شروع شد

انگار همه چیز تو دنیا دست به دست هم داده بود تا اون من عاشق شم

یه ماشین عین ما رو به روی ما پارک بود عین ما مسافر و عین ما پلاک شهرستان

با خودم چی فکر کردم اون لحظه مقداد! بله تو که اهل ... نیستی

میدونم

پس این فکرا چیه تو سرت؟

این کیه آخه؟

چرا سرتو میخارونی جواب منو بده؟

نمیدونم؟

آقا آقا...

بله بفرمائید حالت خوبه؟

ها بله چی؟

...ادامه دارد



موضوع مطلب : داستان عشقم / داستان عاشقانه
یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢ :: ٢:٤۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مقداد

همین دیشب تو وب گردی های سر گردانم به یه وبلاگ برخوردم ..

وقتی به خودم اومدم دیدم ساعتهاست دارم مطالبشو زیر و رو میکنم

قالب و فانتزی های اونچنانی هم نداشتا >>> آره این حرفای دله آدماست که

بقیه رو مجذوب میکنه گاهی اوقات تو بلندی هایی که وایمیستم

حس میکنم به یه عرفانی رسیدم

نمیدونم شاید به خدا نزدیکتر میشم اما ...

روزها حتی ماه ها شاید طول بکشه تا آدم متوجه خیلی چیزا بشه که تا اون موقع بی تفاوت بوده بهشون

حتی وقتی چیزی کم نداری ...

آدم یه لحظه به خودش میاد چه کارا که نکرده و چه کارا که نباید میکرده و کرده..

خواننده عزیز نمیدونم چی تو دلت میگذره اما برامن بزرگترین درد از دست دادن فرصت هایی بوده که از دست دادمشون

آره زمان رو هیچی جبران نمیکنه... هیچی

گوشه ی این دنیای مسخره گاهی چه آدما پیدا میشن واقعا

ماها از کی داریم الگو میگیریم؟ واقعا؟؟؟



موضوع مطلب : درد دل / ممتاز
شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مقداد

دستهای تو اگر بود دستم توی جیبم نبود...

احمد روشن



موضوع مطلب : تنهایی / حسرت / غمگین / سوختن
درباره وبلاگ
مقداد

این روزا دیگه بازوهامم عین دلم یاریم نمیکنه وقتی رو تشک عشقت زمینم زدی انتظار داشتم حداقل به رسم جوانمردی دستامو بگیری... حالا که رفتی سر تمرینم دیگه زیاد زمین میخورم . کمرمو شکستی ... ================ جز دعا کار دگر نیست مرا .* شب روزت همه شاد .* دلت از غم آزاد .* همه ایام به کام .* و تو پیوسته سرافراز و ز هر غصه برون .* همچو گنجشک به هر بام ودرخت .* بنشینی خندان .* وسبکبال تر از برگ درخت .* در هوا رقص کنان .* مشق پرواز کنی سوی سپیدار بلند .* و ز تو نغمه مستی آید ... * لحظه هایت چون قند .* روزگارت لبخند .* هفته هایت پر مهر .* هر کجایی که قدم بگذاری .* همه از کینه تهی .* همه از قهر و عداوت خالی .* همه جا ، نام تو از مهر ، به لب ها جاری ... .* و تو با یاد خداوند بزرگ .* به سلامت ببری راه به پیش... .* ================ . مقداد...

پيوندها
نويسندگان
امکانات جانبی
RSS Feed
Online User ابزار پرش به بالا