بدرود تا روز موعود...
دل نوشته های پسری که عمرشو داد به باد... به پاش...

فـاز سنگیــــــــن

نداشتن هیچگاه به تلخی فراموش کردن یک " داشتن " نیست














خب آدمیست دیگر ، دلش تنگ میشود ،

 حتی برای کسی که دو ساعت پیش برای اولین بار دیده...

الان باید علامت تعجب بگذارم جلوی این جمله؟!!!...

آدم ها از یک جایی در زندگیت پیدا میشوند 

که فکرش را نمیکنی ،


 از همانجا که گم میشوند ،

 تعدادشان هم کم نیست ، هی می آیند و میروند ،

 اما...این تویی که توی آمدن یکیشان گیر میکنی و 


وای به حالت اگر که او فقط آمده باشد سلامی بکند و برود!...

http://www.kelishe.com/wp-content/uploads/2012/10/Rose10.jpg

ﻫﺮﮐﺲ ﮐﻪ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻧﻔﺮﺍﺩﯼ ﺑﻪ ﮐﻠﻪ ﺍﺵ ﺯﺩﻩ ﺁﺩﻡ ﺟﺎﻟﺒﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ

ﺧﻮﺏ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﻪ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺎ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﺪ ...

ﯾﻌﻨﯽ ﺩﺭﺳﺖ ﺗﺮ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺩﺷﻤﻦ

ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺳﺖ ...

ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﯾﺎ ﺯﯾﺮ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﻟﺖ ﻭ ﭘﺎﺭﺵ ﮐﻨﻨﺪ ...


ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺵ

ﺩﺧﻞ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ ...

ﻫﻤﯿــــــــــــﻥ ...

http://abrarphoto.photoblog.ir/photos/ab200589.jpg

داشـتـم فکر می کردم بعضی چـیـز ها هست 

که انگار برای خــود ِ خــود ِ آدم سـاخـتـه شده باشند ...

یا انگار آدم دقیقا باید در چنین چـیـز هایی سـاخـتـه می شد ... !

مثلا اگر خــردادی نـبـود که من تویش سـاخـتـه شوم 

یا توی یک مـــاه دیگر سـاخـتـه میشدم ، دیگر من نبودم ... 

یا شــایـد اصلا هرگـز سـاخـتـه نـمی شدم !

داشـتـم فکر می کردم ...

فکر کردن به چـیـز هایـی که روی ساخت و ساز ِ آدم نقش دارند ...

آدم را دیــوانـه تــر می کنند مثل نگاه کردن به مـــاه !

داشـتـم فکر میکردم یه آدم دیـــوانـه 

اما شاد خیلی بهتر است از یک عاقل ِ افـسـرده !!

داشـتـم فکر میکردم من این الکــی خـوش بودن هایم را 

در دنـیای بی سـر و تــه ام 

با هیچ چیز خوب ِ دنـیـای حساب شده ی دیگران عوض نمی کنم !

داشـتـم فکر میکردم به همین ها و چـیـز هایـی دیگر

 که یـــادم نیست و حـوصله اش هم ندارم 


 فکر میکنم به همه ی این چـیـز های بی ربط ...

خـــرداد می رسد ؛ تــــــولدم نزدیک است ... !

شیرین ؛ تلخ ... 

با بـغض ؛ بـی گـریـــه ... !


هرچـنـد که پــیـام ِ تـبـریـک را دوست نـدارم !

http://kordestan.com/img/moon.jpg


جغد نزد خدا شکایت برد :

انسان ها آواز مرا دوست ندارند .

خدا به جغد گفت :

آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند !

دل بستن به هر چیز کوچک و بزرگ ؛

... تو مرغ تماشا و اندیشه ای !

و آنکه می بیند و می اندیشد ، به هیچ چیز دل نمی بندد.

دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست !

اما تو بخوان….

و همیشه بخوان….

که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ ….!

http://www.ofczianka.hu/wp-content/uploads/2011/08/szomorubohoc.jpg


 تمام غصه ها دقیقا از همان جایی آغاز می شوند 

که ترازو بر می داری 

می افتی به جان دوست داشتنت .

اندازه می گیری !

حساب و کتاب می کنی !

مقایسه می کنی !

و خدا نکند حساب و کتابت برسد به آنجا که 

زیادتر دوستش داشته ای ،

که زیادتر دل داده ای ،

که زیادتر گذشته ای ،

که زیادتر بخشیده ای ،

به قدر یک ذره ،

یک نقطه ،

یک ثانیه حتی !

درست از همانجاست که توقع آغاز می شود

و توقع آغاز همه ی رنج هایی است که به نام عشق می بریم ...


فـاز سنگیــــــــن

نداشتن هیچگاه به تلخی فراموش کردن یک " داشتن " نیست














خب آدمیست دیگر ، دلش تنگ میشود ،

 حتی برای کسی که دو ساعت پیش برای اولین بار دیده...

الان باید علامت تعجب بگذارم جلوی این جمله؟!!!...

آدم ها از یک جایی در زندگیت پیدا میشوند 

که فکرش را نمیکنی ،


 از همانجا که گم میشوند ،

 تعدادشان هم کم نیست ، هی می آیند و میروند ،

 اما...این تویی که توی آمدن یکیشان گیر میکنی و 


وای به حالت اگر که او فقط آمده باشد سلامی بکند و برود!...




ﻫﺮﮐﺲ ﮐﻪ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻧﻔﺮﺍﺩﯼ ﺑﻪ ﮐﻠﻪ ﺍﺵ ﺯﺩﻩ ﺁﺩﻡ ﺟﺎﻟﺒﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ

ﺧﻮﺏ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﻪ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺎ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﺪ ...

ﯾﻌﻨﯽ ﺩﺭﺳﺖ ﺗﺮ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺩﺷﻤﻦ

ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺳﺖ ...

ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﯾﺎ ﺯﯾﺮ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﻟﺖ ﻭ ﭘﺎﺭﺵ ﮐﻨﻨﺪ ...


ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺵ

ﺩﺧﻞ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ ...

ﻫﻤﯿــــــــــــﻥ ...


 

داشـتـم فکر می کردم بعضی چـیـز ها هست 

که انگار برای خــود ِ خــود ِ آدم سـاخـتـه شده باشند ...

یا انگار آدم دقیقا باید در چنین چـیـز هایی سـاخـتـه می شد ... !

مثلا اگر خــردادی نـبـود که من تویش سـاخـتـه شوم 

یا توی یک مـــاه دیگر سـاخـتـه میشدم ، دیگر من نبودم ... 

یا شــایـد اصلا هرگـز سـاخـتـه نـمی شدم !

داشـتـم فکر می کردم ...

فکر کردن به چـیـز هایـی که روی ساخت و ساز ِ آدم نقش دارند ...

آدم را دیــوانـه تــر می کنند مثل نگاه کردن به مـــاه !

داشـتـم فکر میکردم یه آدم دیـــوانـه 

اما شاد خیلی بهتر است از یک عاقل ِ افـسـرده !!

داشـتـم فکر میکردم من این الکــی خـوش بودن هایم را 

در دنـیای بی سـر و تــه ام 

با هیچ چیز خوب ِ دنـیـای حساب شده ی دیگران عوض نمی کنم !

داشـتـم فکر میکردم به همین ها و چـیـز هایـی دیگر

 که یـــادم نیست و حـوصله اش هم ندارم 


 فکر میکنم به همه ی این چـیـز های بی ربط ...

خـــرداد می رسد ؛ تــــــولدم نزدیک است ... !

شیرین ؛ تلخ ... 

با بـغض ؛ بـی گـریـــه ... !


هرچـنـد که پــیـام ِ تـبـریـک را دوست نـدارم !


جغد نزد خدا شکایت برد :

انسان ها آواز مرا دوست ندارند .

خدا به جغد گفت :

آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند !

دل بستن به هر چیز کوچک و بزرگ ؛

... تو مرغ تماشا و اندیشه ای !

و آنکه می بیند و می اندیشد ، به هیچ چیز دل نمی بندد.

دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست !

اما تو بخوان….

و همیشه بخوان….

که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ ….!


 تمام غصه ها دقیقا از همان جایی آغاز می شوند 

که ترازو بر می داری 

می افتی به جان دوست داشتنت .

اندازه می گیری !

حساب و کتاب می کنی !

مقایسه می کنی !

و خدا نکند حساب و کتابت برسد به آنجا که 

زیادتر دوستش داشته ای ،

که زیادتر دل داده ای ،

که زیادتر گذشته ای ،

که زیادتر بخشیده ای ،

به قدر یک ذره ،

یک نقطه ،

یک ثانیه حتی !

درست از همانجاست که توقع آغاز می شود

و توقع آغاز همه ی رنج هایی است که به نام عشق می بریم ...




کاش می شدزندگی‌ را تًف کرد
یک نفس عمیق میکشیدی

و انباشته‌های مغز و دلت را میکشیدی بیرون

غلظت یک عمر تردید را چند بار دور دهانت می‌‌چرخاندی

بعد با تمام قوا می‌... انداختی اش رویِ زمین
شاید از هم پاشیده شود زیرِ پای اولین رهگذرِ سر به هوا


کاش زندگی‌ مثل یک فحش رکیک بود

نثار کوچه‌های بن بست می‌‌کردی

نثارِ دیوار‌هایِ خاکستری این شهر

میگذاشتی حل شود در ناسزا و خشم مردم دیگر

سبک تر از همیشه بر می گشتی به خانه ات

شاعر می‌‌شدی

و روزگارت را اینبار با وزن و قافیه می‌‌سرودی

کاش زندگی‌ یک داستان بود

خوب یا بد

سر و تهش را یک جوری به هم می‌‌آوردی

بعد با خیالِ راحت تکیه میدادی به آخرین لحظات

و خوابِ روز‌های خوش می‌دیدی

کاش میشد رفت و یقه‌ ی خدا را گرفت

می‌پرسیدی  اسمِ این لعنتی را خودت به تنهایی زندگی‌ گذاشتی 

یا از کسی‌ کمک گرفته‌ای ؟؟

کاش می شد به خدا کمک کرد

زندگی‌ را برایِ آدم‌ها کمی‌ ساده تر کرد


 



درباره وبلاگ
مقداد

این روزا دیگه بازوهامم عین دلم یاریم نمیکنه وقتی رو تشک عشقت زمینم زدی انتظار داشتم حداقل به رسم جوانمردی دستامو بگیری... حالا که رفتی سر تمرینم دیگه زیاد زمین میخورم . کمرمو شکستی ... ================ جز دعا کار دگر نیست مرا .* شب روزت همه شاد .* دلت از غم آزاد .* همه ایام به کام .* و تو پیوسته سرافراز و ز هر غصه برون .* همچو گنجشک به هر بام ودرخت .* بنشینی خندان .* وسبکبال تر از برگ درخت .* در هوا رقص کنان .* مشق پرواز کنی سوی سپیدار بلند .* و ز تو نغمه مستی آید ... * لحظه هایت چون قند .* روزگارت لبخند .* هفته هایت پر مهر .* هر کجایی که قدم بگذاری .* همه از کینه تهی .* همه از قهر و عداوت خالی .* همه جا ، نام تو از مهر ، به لب ها جاری ... .* و تو با یاد خداوند بزرگ .* به سلامت ببری راه به پیش... .* ================ . مقداد...

پيوندها
نويسندگان
امکانات جانبی
RSS Feed
Online User ابزار پرش به بالا