بدرود تا روز موعود...
دل نوشته های پسری که عمرشو داد به باد... به پاش...
شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢ :: ٢:۳٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مقداد
آه،می ترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسوایی ام تنها شوم

وای از این صیدوآه ازآن کمند

پیش رویم خنده پشتم پوزخند

برچنین نامهربان دل مبند

دوستان گفتن ودل نشنید پند



باید بازیگر شوم ،
آرامش را بازی کنم …

باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم …
باز باید مواظب اشک هایم باشم …
باز همان تظاهر همیشگی : ” خوبم …
.
.
حکم اعدام بود، اعدامی لحظه ای مکث کرد و بوسه ای برطناب دار زد.

دادستان گفت صبر کنید، اهای زندانی این چه کاریست؟؟

 زندانی خنده ای کرد و گفت:

بیچاره طناب نمیزاره زمین بیفتم ولی آدمها بدجور زمینم زدن!

http://www.toopfun.com/wp-content/uploads/2011/08/hanging.jpg



موضوع مطلب : نامردی
درباره وبلاگ
مقداد

این روزا دیگه بازوهامم عین دلم یاریم نمیکنه وقتی رو تشک عشقت زمینم زدی انتظار داشتم حداقل به رسم جوانمردی دستامو بگیری... حالا که رفتی سر تمرینم دیگه زیاد زمین میخورم . کمرمو شکستی ... ================ جز دعا کار دگر نیست مرا .* شب روزت همه شاد .* دلت از غم آزاد .* همه ایام به کام .* و تو پیوسته سرافراز و ز هر غصه برون .* همچو گنجشک به هر بام ودرخت .* بنشینی خندان .* وسبکبال تر از برگ درخت .* در هوا رقص کنان .* مشق پرواز کنی سوی سپیدار بلند .* و ز تو نغمه مستی آید ... * لحظه هایت چون قند .* روزگارت لبخند .* هفته هایت پر مهر .* هر کجایی که قدم بگذاری .* همه از کینه تهی .* همه از قهر و عداوت خالی .* همه جا ، نام تو از مهر ، به لب ها جاری ... .* و تو با یاد خداوند بزرگ .* به سلامت ببری راه به پیش... .* ================ . مقداد...

پيوندها
نويسندگان
امکانات جانبی
RSS Feed
Online User ابزار پرش به بالا