بدرود تا روز موعود...
دل نوشته های پسری که عمرشو داد به باد... به پاش...
یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢ :: ۳:٠۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مقداد

جانی که خلاص از شب هجران تو کردم

در روز وصال تو به قربان تو کردم

خون بود شرابی که زمینای تو خوردم

غم بود نشاطی که به دوران تو کردم

آهیست کز آتشکدۀ سینه برآمد

هرشمع که روشن به شبستان تو کردم

اشکیست که ابرمژه بردامن من ریخت

هرگوهر غلتان که به دامان تو کردم

صد بار گزیدم لب افسوس به دندان

هربار که یاد لب ودندان تو کردم

دل باهمه آشفتگی  ازعهده برآمد

هرعهد که با زلف پریشان تو کردم

درحلقۀ مرغان چمن ولوله انداخت

هرناله که در صحن گلستان تو کردم

یعقوب نکرد ازغم نا دیدن یوسف

این گریه که دور ازلب خندان تو کردم

داد از صف عشاق جگر خسته برآمد

هرگه به سخن از صف زده مژگان تو کردم

دوشینه به من این همه دشنام که دادی

پاداش دعاییست که برجان تو کردم

http://gooderion.persiangig.com/Najva/Image/moon-night.jpg


 



موضوع مطلب : احساسی / شب / عشق / تنهایی
درباره وبلاگ
مقداد

این روزا دیگه بازوهامم عین دلم یاریم نمیکنه وقتی رو تشک عشقت زمینم زدی انتظار داشتم حداقل به رسم جوانمردی دستامو بگیری... حالا که رفتی سر تمرینم دیگه زیاد زمین میخورم . کمرمو شکستی ... ================ جز دعا کار دگر نیست مرا .* شب روزت همه شاد .* دلت از غم آزاد .* همه ایام به کام .* و تو پیوسته سرافراز و ز هر غصه برون .* همچو گنجشک به هر بام ودرخت .* بنشینی خندان .* وسبکبال تر از برگ درخت .* در هوا رقص کنان .* مشق پرواز کنی سوی سپیدار بلند .* و ز تو نغمه مستی آید ... * لحظه هایت چون قند .* روزگارت لبخند .* هفته هایت پر مهر .* هر کجایی که قدم بگذاری .* همه از کینه تهی .* همه از قهر و عداوت خالی .* همه جا ، نام تو از مهر ، به لب ها جاری ... .* و تو با یاد خداوند بزرگ .* به سلامت ببری راه به پیش... .* ================ . مقداد...

پيوندها
نويسندگان
امکانات جانبی
RSS Feed
Online User ابزار پرش به بالا