بدرود تا روز موعود...
دل نوشته های پسری که عمرشو داد به باد... به پاش...
دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢ :: ۸:٢٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مقداد

بهترین روزها و سالهای زندگیمو از دست دادم

بین کوهی از سرزنش ها محاصره شدم

فهمیدی چقد حالم بده؟؟

نمیدونم این زخم خوب شدنی هست یا نه

فقط میخوام این روزای لعنتی رد بشن و برن نمیدونم

نمیدونم چی سرم میاد بعد ازین

همه مدالامو از پنجره اتاقم پرت کردم تو باغچه ی حیات

 

 

دیگه هیچ چی و هیچ کسو دوست ندارم

از همه بدم میاد و از خودم

 

 

لامپ اتاقم مدتهاست که روشن نشده

دیگه عاشق و تاریکی ها و سکوت شدم

کی گفته مرد گریه نمیکنه؟؟؟
کاش منم یه چاه داشتم و دیگر هیـــــــــــــچ/



موضوع مطلب : حسرت / غمگین
درباره وبلاگ
مقداد

این روزا دیگه بازوهامم عین دلم یاریم نمیکنه وقتی رو تشک عشقت زمینم زدی انتظار داشتم حداقل به رسم جوانمردی دستامو بگیری... حالا که رفتی سر تمرینم دیگه زیاد زمین میخورم . کمرمو شکستی ... ================ جز دعا کار دگر نیست مرا .* شب روزت همه شاد .* دلت از غم آزاد .* همه ایام به کام .* و تو پیوسته سرافراز و ز هر غصه برون .* همچو گنجشک به هر بام ودرخت .* بنشینی خندان .* وسبکبال تر از برگ درخت .* در هوا رقص کنان .* مشق پرواز کنی سوی سپیدار بلند .* و ز تو نغمه مستی آید ... * لحظه هایت چون قند .* روزگارت لبخند .* هفته هایت پر مهر .* هر کجایی که قدم بگذاری .* همه از کینه تهی .* همه از قهر و عداوت خالی .* همه جا ، نام تو از مهر ، به لب ها جاری ... .* و تو با یاد خداوند بزرگ .* به سلامت ببری راه به پیش... .* ================ . مقداد...

پيوندها
نويسندگان
امکانات جانبی
RSS Feed
Online User ابزار پرش به بالا