بدرود تا روز موعود...
دل نوشته های پسری که عمرشو داد به باد... به پاش...
یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢ :: ۳:٠٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مقداد

ساعت وقته غروب بود از شیشه ی پنجره عقب ماشین ذل زده بودم بیرون تپه ها میدوئیدن انگار

جاده ساوه به سمت جنوب رو میشکافت و جلو میرفت حتی روزشم یادمه 4فروردین1387

وقتی نزدیک چراقهای اصفهان رسیدیم خیلی از شب گذشته بود

به زحمت تونستیم ستاد اسکان فرهنگی هارو پیدا کنیم تا شاید با کارت پدر 30سال کار کرده و بازنشستم بتونیم جایی رو برای استراحت شب ...

اسمش محله ی زینبیه بود کوچه ی اقاقیا

نمیدونم چرا اومدم تو حیاط...

چرا دیدمش و چرا شروع شد

انگار همه چیز تو دنیا دست به دست هم داده بود تا اون من عاشق شم

یه ماشین عین ما رو به روی ما پارک بود عین ما مسافر و عین ما پلاک شهرستان

با خودم چی فکر کردم اون لحظه مقداد! بله تو که اهل ... نیستی

میدونم

پس این فکرا چیه تو سرت؟

این کیه آخه؟

چرا سرتو میخارونی جواب منو بده؟

نمیدونم؟

آقا آقا...

بله بفرمائید حالت خوبه؟

ها بله چی؟

...ادامه دارد



موضوع مطلب : داستان عشقم / داستان عاشقانه
درباره وبلاگ
مقداد

این روزا دیگه بازوهامم عین دلم یاریم نمیکنه وقتی رو تشک عشقت زمینم زدی انتظار داشتم حداقل به رسم جوانمردی دستامو بگیری... حالا که رفتی سر تمرینم دیگه زیاد زمین میخورم . کمرمو شکستی ... ================ جز دعا کار دگر نیست مرا .* شب روزت همه شاد .* دلت از غم آزاد .* همه ایام به کام .* و تو پیوسته سرافراز و ز هر غصه برون .* همچو گنجشک به هر بام ودرخت .* بنشینی خندان .* وسبکبال تر از برگ درخت .* در هوا رقص کنان .* مشق پرواز کنی سوی سپیدار بلند .* و ز تو نغمه مستی آید ... * لحظه هایت چون قند .* روزگارت لبخند .* هفته هایت پر مهر .* هر کجایی که قدم بگذاری .* همه از کینه تهی .* همه از قهر و عداوت خالی .* همه جا ، نام تو از مهر ، به لب ها جاری ... .* و تو با یاد خداوند بزرگ .* به سلامت ببری راه به پیش... .* ================ . مقداد...

پيوندها
نويسندگان
امکانات جانبی
RSS Feed
Online User ابزار پرش به بالا