بدرود تا روز موعود...
دل نوشته های پسری که عمرشو داد به باد... به پاش...
دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢ :: ٢:٠۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مقداد

قسمت دوم

http://oi44.tinypic.com/2v16vlg.jpg


ساعت حدود 5 صبح بود و هوا هنوز تاریک تو شهر خودمون بودم

دلم واسه اکبر تنگ شده بود میخواستم هر چه زود تر خودمو برسونم بهش و

کلی حرف باهم بزنیم

نمیدونم چقد میتونه برام جای خالیه اکبر رو پر کنه

وقتی اون روزا یادم میاد بی اختیار غرق میشم تو خاطراتم و..

بلا خره دیدمش یادمه اون روزا واسه کارشناسی خودشو آماده میکرد و چون خونشون بد تر از خونه ی ما همیشه شلوغ و پر از مهمون خودش خواسته بود که نگهبان موقت یه گاراژ باشه

میشناختمش اهتیاج مادی اونقدری هم نداشت بخاطر فضای ساکت شبانش بود

ساعت هفت و نیم صبح بود آدرسشو شکسته پا از پشت تلفن از داداشش گرفتم

اسم اونجا برام آشنا بود و قبل ازین که حرفش تموم شه قطع کردم

میدونستم کجاست

تو راه خیلی سرعت میرفتم دل تو دلم نبود

وقتی رسیدم و دروازه بسته بود یه نخ کنار دیوار بود که حس میکردم اگه بکشمش در باز میشه...

رفتم داخل و دیدم تو محوطه زیر یه سایه بان چند نفر نشستن و مشغول چایی خوردن

نگاهمو چرخوندم توشون آره خودش بود برا چند لحظه نگاهمون بدون پلک زدن به هم خشک شد

سرعتمو بیشتر کردم آغوش دوستم ...

نشستیم و منو به دوستاش معرفی کرد و چایی و صبحونه تعارف میکردن منم که دلم یجورایی قیژ میرفت چند لقمه ای تند تند تو دهنم و با دهن پر حرف میزدم وای خدا اونروز چقد هیجان داشتم...

تو دلم لحظه ای رفتم تو فکر و خدایا اکبر یعنی میتونه جای سیروس رو تو قلبم پر کنه

نبودشو برام پر کنه الان که هزارها کیلومتر باهام فاصله داره...

حمزه ازم پرسید چیکار میکنی ؟ کجایی؟ با اون لبخند شیرینش

گفت کجا مشغولی گفتم همینجا دوتامون زدیم زیره خنده

به اون بقل دستیش گفتم آقا شاگرد نمیخوای؟

شما چی؟ آقا شما چطور؟ دوست دارین یه پسر خوشتیپ برات کار کنه؟

بازم زدیم زیره خنده...

یکیشون گفت مگه تا حالا پرسکاری و با فلز کاری آشنایی داری؟

گفتم بابا دمت گرم من اوستاااااااااااااااااام این حرفا چیه؟

میخوای بیام ؟ گفت باشه فردا صبح ساعت هفت بیا اینجا با ظاهر درست و حسابی

گفتم چشم

اکبر همینطور با چشای تا آخر باز شده خیره شده بود بهم

گفتم خب چیه ؟ نمیخوای بیام پیش تو؟ حالتش عوض نشده بود و همونجوری ذل زده بود بهم

با تموم شدن بساط صبحانه شیفت اکبرم تموم میشد و باهم بلند شدیم و به سمت ماشین من...

وای خدا چقد حرف زدیم باهم واقعا دوستش داشتم همون پسره ناز و خجالتی اما مغروره همیشگی بود

فردای اون روز...

ادامه دارد...

 



موضوع مطلب : داستان عاشقانه / داستان عشقم
درباره وبلاگ
مقداد

این روزا دیگه بازوهامم عین دلم یاریم نمیکنه وقتی رو تشک عشقت زمینم زدی انتظار داشتم حداقل به رسم جوانمردی دستامو بگیری... حالا که رفتی سر تمرینم دیگه زیاد زمین میخورم . کمرمو شکستی ... ================ جز دعا کار دگر نیست مرا .* شب روزت همه شاد .* دلت از غم آزاد .* همه ایام به کام .* و تو پیوسته سرافراز و ز هر غصه برون .* همچو گنجشک به هر بام ودرخت .* بنشینی خندان .* وسبکبال تر از برگ درخت .* در هوا رقص کنان .* مشق پرواز کنی سوی سپیدار بلند .* و ز تو نغمه مستی آید ... * لحظه هایت چون قند .* روزگارت لبخند .* هفته هایت پر مهر .* هر کجایی که قدم بگذاری .* همه از کینه تهی .* همه از قهر و عداوت خالی .* همه جا ، نام تو از مهر ، به لب ها جاری ... .* و تو با یاد خداوند بزرگ .* به سلامت ببری راه به پیش... .* ================ . مقداد...

پيوندها
نويسندگان
امکانات جانبی
RSS Feed
Online User ابزار پرش به بالا