بدرود تا روز موعود...
دل نوشته های پسری که عمرشو داد به باد... به پاش...
جمعه ٢٩ شهریور ۱۳٩٢ :: ۳:۳۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مقداد

روزهای نه چندان شیرین


 

 

بگذریم بریم سر داستان

فردا صبح ساعت 7 صبح سر کار بودم

اسمش احمد بود استاد پرسکاری و قالب سازی صنعتی بود

رو کرد بهم گفت اسمت چی بود؟؟؟

همینجور که تو مکث بود سریع گفتم ....مقداد..

آها خب آق مقداد بلدی با دستگاه خم کار کنی؟؟

زود گفتم آره بابا اون که کاری نداره ازون گنده ترشم بلدم!!!

خب برو وایسا پشت دستگاه خم شروع کن ببینم گفتم چشم

یکم که کار کردم اومد و گفت نه... تو این کاره نیستی!! لبخندی رو لبام بود

گفتم چیه مگه؟ خب یاد میگیرم

سر یه هفته کار با دستگاه خم رو به صورت حرفه ای یاد گرفتم خیلی خوشحال بودم

راستش اصلا ما نیاز مادی نداشتیم اما خودم دوست داشتم کار کنم

از کار کردن لذت میبردم

احمد مرد خیلی خوبی بود اما...

یه نقطه ضعف داشت..

اعتیاد

40سالی میشد سن و سالش و 15 سال بود که تریاک مصرف میکرد خب این برا من طبیعی بود اوایل روزها خیلی به سرعت از پس هم میگذشتن و میرفتن و من هر روز

پیشرفت میکردم احمد خیلی دوستم داشت همیشه میگفت تو این مدت چندین ساله

هرگز شاگردی مثل تو نداشتم تو با هوشی همه چیزو زود یاد میگیری با این مهندس دانشگاهیا راحت حرف میزنی اصتلاحاتشونو میفهمی از نقشه و طراحیاشون سر در میاری

خب منم سواد آنچنانی نداشتم اما خب از بی سوادم نبودم عین احمد

ولی یه نقطه بارزی که داشت تجربه ی بالا یی بود که تو کارش کسب کرده بود درسته بی سواد بود اما بهترین اوستای پرسکاری و قالب سازی بود

بگذریم"گاهی وقتا که برا استراحت یا نهار می نشستیم بهم یه دود مواد تعارف میکرد و منم میکشیدم

روزی یا یه روز درمیون یه دود یا دوتا میکشیدم اونم به شوخی

یادمه یبار احمد رفته بود تهران کار اداری داشت قرار بود دو روز نیاد دیگه تقریبا یک سالی میشد که اونجا کار میکردم دیگه بهم اعتماد داشت میدونست که میتونم سفارش هارو

آماده کنم و کار مشتری ها رو راه بندازم

دیگه شده بودم ارشد شاگردا

یادش بخیر یه کارگاه کوچیک تراشکاری کانار کارگاه ما بود صاحبش شخصی بود به نام داوود

بهش میگفتیم حاج داوود خیلی مذهبی بود آدم خوبی ام بود (بچه چند وقت پیش با خبر شدم تو یه صانحه تصادف همراه خانمش مرحوم شده اگه دوست داشتین یه فاتحه براش بخونین تا بگم کی بود)

آره حاج داوود"

اومد کنار دستم رو صندلی نشست و و به شوخی گفت فلانی چته؟ تو اینجوری کار نمیکردی؟ حال و حوصله نداری انگار!!!

گفتم نمیدونم حاجی دست و دلم به کار نمیره انگار

گفت یچی بگم جون حاجی ناراحت نمیشی؟ گفتم نه

به مرگ داوود بگو دلگیر نمیشی؟ گفتم این حرفا چیه حاجی نه بابا من کی باشم از

دست شما دلخور شم!بگو؟

گفت داری خماری پس میدی...

گفتم چی ؟ گفت آره درست شنیدی داری خماری میکشی چند روزی که احمد نیست

و دود و دمی هم نیست

بچه خدائیش آخرین کسی که میفهمه خود آدمه

دیدم راست میگه ای وای بر من

خلاصه گذشت و احمد برگشت قسم خوردم که دیگه لب بهش نزنم

تا این که

 

 

ادمامه دارد...



موضوع مطلب : داستان عشقم / داستان عاشقانه
درباره وبلاگ
مقداد

این روزا دیگه بازوهامم عین دلم یاریم نمیکنه وقتی رو تشک عشقت زمینم زدی انتظار داشتم حداقل به رسم جوانمردی دستامو بگیری... حالا که رفتی سر تمرینم دیگه زیاد زمین میخورم . کمرمو شکستی ... ================ جز دعا کار دگر نیست مرا .* شب روزت همه شاد .* دلت از غم آزاد .* همه ایام به کام .* و تو پیوسته سرافراز و ز هر غصه برون .* همچو گنجشک به هر بام ودرخت .* بنشینی خندان .* وسبکبال تر از برگ درخت .* در هوا رقص کنان .* مشق پرواز کنی سوی سپیدار بلند .* و ز تو نغمه مستی آید ... * لحظه هایت چون قند .* روزگارت لبخند .* هفته هایت پر مهر .* هر کجایی که قدم بگذاری .* همه از کینه تهی .* همه از قهر و عداوت خالی .* همه جا ، نام تو از مهر ، به لب ها جاری ... .* و تو با یاد خداوند بزرگ .* به سلامت ببری راه به پیش... .* ================ . مقداد...

پيوندها
نويسندگان
امکانات جانبی
RSS Feed
Online User ابزار پرش به بالا