بدرود تا روز موعود...
دل نوشته های پسری که عمرشو داد به باد... به پاش...
شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱:٠٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مقداد

قرار داد بزرگ

 

 

لازم به ذکره که ماجرا رفته رفته به هیجانش

افزوده میشه پس شیرینی شو کس میفهمه که

از اول تا تهش باهامه

راستی از نظراتتون محرومم نکنین

دوستون دارم مقداد

 

 

 


 

 

دیگه نمیخواستم بکشم

از خودم بدم میومد احساس بدی داشتم

یه هفته ای شد نکشیدم

شد دو هفته  سه هفته یک ماه...

اما بام سر خورد و بازم تعارف های احمد کار خودشو کرد و

به قول معروف این تو بمیری ازون تو بمیریا نبودا!!!

دیگه خودم بست و سیخ میگرفتم و خودم تنهایی پای چراغ و ...

گاهی به خودم میگم مقداد چه روزای سختی رو کشیدی تو چه بلا ها سرت که نیومده!

روزهای خوبی بود برام حداقلش این که با دوستام خوش بودم و همیشه تفریح ...

دیگه صاحب درامد خیلی خوبی شده بودم تقریبا فوت و فن کارو از بر بودم و تنهایی سفارش میگرفتم

و تا آخر شب بعضی اوقات تو کارگاه بودم عاشق قالب سازی عروسک های بچه گانه بودم

یبار یه عروسک سربی برا خودم ساختم تو اون سالها که همین الان تو قفسه کتابه

و رو به روی میز کامپیوترم داره نگام میکنه که اینم قضیه داشت که بعدا میگم

کجا بودیم؟ آها .. یروز یه پسر جوون با یه ساک وارد کارگاه شد

بهش میخورد شهرستانی باشه

گفت برا کار اومدم گفتم ما نیازی نداشتیم ؟!!

گفت آگهی داده بودید که!

رفتم تو فکر معمولا احمد بدون مشورت با من کاری نمیکرد

ولی گاهی اوقاتم کارای عجیب ازش سر میزد یا یکم غیر منتظره//

بهش گفتم میتونی تو دفتر منتظر بمونی در جواب گفت میخوام کارتون رو ببینم

یکم بالای سرم وایساد منم بی تفاوت رو دستگاه برش داشتم لوله های 2و نیم اینچی

میبریدم برا پایه مخزن فونیک که جزء سفارشای هفته ی قبل بود

گفتم ایرادی نداره ..

همینطوری که ذل زده بود شروع کرد از سوابقش گفتن

راستش منم بدم نمیومد یکی که تقریبا مهارتی داره کنارم باشه و تو کارا کمک کنه

بقیه شاگردا یکم گیج میزدن یا اشتباه زیاد میکردن

هنوز چند ساعتی نگذشته بود که سر و کله احمد پیدا شد و اومد

عین همیشه نبود چهره بشاش و هیجان زده و یه عالمه کاغذ های لول شده تو بغلش

نزدیکتر که رسید شصتیه دستگاه رو زدم و فضا یکم ساکت تر شد

پرسیدم چیه کبکت خوروس میخونه

گفت یه سفارش بزرگ گرفتم نونمون تو روغنه مقداد کنجکاو بودم که تو کاغذا رو نگاه کنم

میخواستم بدونم قراره چی بسازیم

یه قرارداد خوب با شرکت منطقه ایه گاز ایران بسته بود که تو مناقصه برنده شده بود

احمد در حالی که لا بلای وسایل و قطعات آهنی بزرگ قدم میزد یهو برگشت سمت من و

گفت که اسمش جهانشیره از امروز اومده که تو کارا بهت کمک کنه

همون پسر جوون رو میگفت خب از نظر سن و سال فکر کنم 10سالی از من بزرگتر بود

خب منم نفسمو بیرون دادم و با بالا کشیدن ابروهام فهموندم که حرفی نی

هستم تا تهش

این اولین باری بود که یه قرار داد مجزا به غیر از حقوق ماهیانم میبستم و پول خوبی توش بود

من و جهانشیر باهم شریک شدیم برا ساخت لیکلاتورهای گاز فشار قوی

در کل یه قطعات نیمه سنگین محسوب میشد

که 6 ماه به طول انجامید و تو این 6 ماه اتفاقات زیادی افتاد چون جهانشیر یه آدم عادی

مثل بقیه ی آدما نبود...

 

ادامه دارد



موضوع مطلب : داستان عاشقانه / داستان عشقم / مفهومی / تنهایی
درباره وبلاگ
مقداد

این روزا دیگه بازوهامم عین دلم یاریم نمیکنه وقتی رو تشک عشقت زمینم زدی انتظار داشتم حداقل به رسم جوانمردی دستامو بگیری... حالا که رفتی سر تمرینم دیگه زیاد زمین میخورم . کمرمو شکستی ... ================ جز دعا کار دگر نیست مرا .* شب روزت همه شاد .* دلت از غم آزاد .* همه ایام به کام .* و تو پیوسته سرافراز و ز هر غصه برون .* همچو گنجشک به هر بام ودرخت .* بنشینی خندان .* وسبکبال تر از برگ درخت .* در هوا رقص کنان .* مشق پرواز کنی سوی سپیدار بلند .* و ز تو نغمه مستی آید ... * لحظه هایت چون قند .* روزگارت لبخند .* هفته هایت پر مهر .* هر کجایی که قدم بگذاری .* همه از کینه تهی .* همه از قهر و عداوت خالی .* همه جا ، نام تو از مهر ، به لب ها جاری ... .* و تو با یاد خداوند بزرگ .* به سلامت ببری راه به پیش... .* ================ . مقداد...

پيوندها
نويسندگان
امکانات جانبی
RSS Feed
Online User ابزار پرش به بالا