بدرود تا روز موعود...
دل نوشته های پسری که عمرشو داد به باد... به پاش...
شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مقداد

خیانت بزرگ

http://www.mediafire.com/conv/15e42f7dfe2b9d131ba6d31cf09e299c67e61258e8a736053291df593c9dcd326g.jpg


 


 

بریم سر اصل داستان دیگه روده درازی بسه

قرار داد بسته شد و طرفین من و جهانشیر بودیم وای چه روزای خوبی بود و از همه مهمتر

درامد زیادی که حاصل این قرارداد بود

یادمه شبا تا دیر وقت کار میکردیم جهان هم که دیگه حالا باهاش راحت تر بودم و کارش خوب پیش میرفت

و من هنوز غرق در ناشگی مواد میتونستم بهتر کار کنم و حتی از اون بهتر و بیشتر

حتی یه خلاقیت هم از خودم تو اون روزا دراوردم اونم این بود که صفحه های ولتی رو که

من تولید میکردم در حالت عادی و یه آدم حرفه شاید تو یه روز 25 الی 30 تا میتونست تولید کنه

اما من یه چهارچوب کنترل پرس به سلیقه خودم ساخته بودم که وقتی با دستگاه مچ

میشد میتونستم تولید اون روزم رو به بالای 50 عدد برسونم

یسری از نا گفته هارو من میخوام تو این قسمت بگم !!!

من دوستای زیادی داشتم و عموم بعد از ظهرامو (وقتای بیکاریم) با اونا میگذروندم

اکبر که قبول شد برا دانشگاهی تو یه شهر دیگه و منو تنها گذاشت

از طرفی سیروس و صادق و علی هنوز باهام بودن

من سه تا علاقه مفرد داشتم یکی بیلیارد دو کشتی فرنگی که از بچگی کار کرده بودم

ولی بخاطر مواد و ضعفی که حاصل شده بود سر تمریناتش دیگه نمیتونستم برم

و هر بار جواب دوستای هم باشگاهیمو که ازم میپرسیدن فلانی چرا سر تمرین نمیای

رو سر سرکی میدادم

و سومی ماشینمو که خیلی روش حساس بودم اوایل یه پراید داشتم اما بعدها که یکم وضعم بهتر شد

به لطف پولایی که تو کارگاه درمیووردم تبدیل به 206 شد اتاقمم همینطور بود

اصولا آدم منظم و حساس به کثیفیی هستم خوشم نمیاد جایی بهم ریخته باشه

حتی یه لکه خاک روش پیدا نمیشد

بگذریم

کار من و جهانشیر حدود 6 ماه به طول انجامید و موعد تسویه حساب من مریض شدم

اونروزا هوای سردی بود زمستان بود و برف سنگینی اومده بود و منم سرمای سختی خورده بودم با این اوضام

باز روزی یبار میرفتم گاراژ میپرسین لابد برا کار؟؟

نه برا مواد لعنتی ..

آره این مواد بود که منو میکشوند پای چراغ احمد..

چند روزی کارگاه رو تعطیل کرد احمد به خاطر نبود مواد اولیه خب منم خمار دیگه جایی نداشتم بکشم

مجبور بودم بخورم !!!

داخل پرانتز عرض کنم خوردن تریاک خیلی چیزه بدیه ! به مراتب ناشگی بیشتری داره و ترک کردنشم به مراتب سخت تره

ولی خب چه میشد کرد دیگه خودمم باور کرده بودم که اعتیاد دارم و باهاش کنار اومده بودم

حالا این صادق کی بود و کجا باهاش آشنا شدم؟

یبار احمد منو فرستاد دنبال مواد معمولا خودش میخرید اما یبار نمیدونم چرا گفت برو

از فلان کس جنسو بگیر و بیا سوئیچ موتورشم داد که بتونم از کوچه ها و دالان های تنگ

جنوب شهر راحت برم و زود بیام

رسیدم سر کوچه ای که آدرس داده بود!!!

یا اباالفضل کوچه پر از مامور خیلی ترسیده بودم ازین الگانسای مشکی و یگان ویژه و 

یه پس و تشکیلاتیا .. یکم وایسادم نگاه کردم دیدم چند نفرو دستبند زدن دارن میبرن

یکیشون برا چند ثانیه ذل زد تو چشمم به گمانم همونی بود که قرار بود ازش جنس بگیرم

خلاصه نشد و منم سر موتورو کج کردم رو به گاراژ تو راه اعصابم خیلی خورد بود که چرا دارم دست خالی بر میگردم

یدفه یه فکری به سرم رسید

آها میرم سراغ سیروس یادمه یبار بهم گفت تو دانشگاهشون یکی دونفر هستن که

بین دانشجوها مواد پخش میکنن دور زدم خیابون یه طرفه رو با تک چرخ...

سلام سیروس کجایی پ 2 ساعته دنبالت میگردم (اونروزا موبایل انقد زیاد نبود)

دم در سالن بیلیارد امپراطور پیداش کردم گفتم بشین بریم

کجا: گفتم بشین کارت نباشه گفت آخه الان قرار دارم !!

گفتم خاک تو سرت تو رو چه به دختر بازی آخه !!

تو اون سن و سال من به تنها چیزی که فکر نمیکردم دختر بود همیشه حس میکردم

دختر چیزه پستیه (سواتفاهم نشه لطفا) آدم باید الاف و بی کار باشه مگه دنبال دختر

و این چیزا بره

گفتم حالا چیکار کنم پس؟ گفت چیو چیکار کنی؟

تازه یادم اومد ... آمار اون پسره که که میگفتی تو دانشگاه...

خب..

خب و زهرمار خب آدرسشو بده دیگه

برا کی میخوای برا چی میخوای؟؟؟ها؟

گفتم کاریت نباشه تو فقط کاری که که میگم رو بکن بگو خب

خلاصه آمار ساقی رو گرفتم و گازشو گرفتم سمت...

راحت پیداش کردم وقتی اومد جلو راحت خواستمو بهش گفتم چهره ی لاغر اندام و صورت کشیده ای داشت

بهش میخورد معتاد باشه اما ریشش یکم بلند شده بود و یجورایی مذهبی نشون میداد

بدون اجازه سوار موتور شد و گفت حرکت کن...

منم فقط راه افتادم و تو مسیر... بپیچ به راست برو چپ ازین ور ازون ور

خلاصه جلو یه خونه دربوداغون که انهو سقفش میخواد بریزه نگهداشت

رفت تو و بعد 2 دقیقه برگشت و جنس لعنتی رو گذاشت کف دستم برقی تو چشام...

5تومن شد یالا!!!

گفتم خب بابا فرار که نکردم دراوردم پولشو دادم و برگشتم

این شد سراغاز دوستی من و کثافتی به نام صادق...

تا بعدا به جزءیات این آدم میپردازم

برگشتم گاراژ و بدو بدو از پله های دفتر رفتم بالا احمد نشسته بود

با چشای ذوق زده دستمو کردم تو جیبم و بسته ی آب بندی شده ی تریاکو

گرفتم جلوش جی جی جینگ...

بفرما احمد خان اینم متاع بساطو جور کن که بد خرابم اوستا..

آقا یه نکته مهم مواد به نظر من خیلی چیزا رو عوض میکنه از جمله ادبیات گویش آدمو..

قبول دارین؟؟؟

دیدم احمد همچین سگرمه هاش تو همه

چیه اوسا؟ درهمی؟

سکوت

با توام چته؟ چیزی شده

احمد:امروز رفته بودم برا تسویه و تحویل قطعات به اداره گاز

خب

خب به جمالت چکشو نقد کردم و اومد کارگاه خیر سرم خواستم سوپرایزتون کنم

خب ؟؟ دیگه داشت حرصمو درمیاوردا خب جون بکن دیگه اهههههه

هیچی پولو گذاشتم تو گاوسندوق و بعد این که تورو فرستادم گفتم یه چرت میزنم تا برگردی

چرتم که پاره شد دیدم دستگاها خاموشه پاشم از پنجره بیرون رو نگاه کنم دیدم جهان نیست

چند باری هم صداش کردم خبری نشد

برگشتم تو دیدم بله در گاوسندوق چارتاقه توشم خالی

گفتم دیگه ادامه نده بسه

خدا شاهده زانو هام سر شد یه لحظه فکرشو بکن زحمت 6 ماهتو تو چند دقیقه به باد بدن

چه حسی داره؟؟؟

جنسو کوبیدم زمین و شروع کردم به داد و بیداد و

سو ئیچ موتورو پرت کردم رو میز و سریع لباسای روغنی رو دراوردم و لباسای خودمو پوشیدمو با تکاف از گاراژ زدم بیرون

من عاشق کارم بودم ولی خب جایی که پولم تهش نباشه یجورائی آدم سرد میشه خب

تقریبا 15ملیون حق من میشد پول کمی نبود کلی براش نقشه کشیده بودم خیره سرم مثلا

تو خیابون عین دیوونه ها رانندگی میکردم میدونستم که دیگه نمیتونم جهان رو پیدا کنم

رفتم و نشستم تو خونه حوصله سین جین آدمای خونه رو هم نداشتم

یعنی مامان و بابا دیگه کس دیگه ای نبود که

در اتاقو قفل کردم و جاتون خالی یه دل سیر عر عر کردماگریه

 

ادامه دارد...



موضوع مطلب : داستان عشقم / احساسی / داستان عاشقانه / ممتاز
درباره وبلاگ
مقداد

این روزا دیگه بازوهامم عین دلم یاریم نمیکنه وقتی رو تشک عشقت زمینم زدی انتظار داشتم حداقل به رسم جوانمردی دستامو بگیری... حالا که رفتی سر تمرینم دیگه زیاد زمین میخورم . کمرمو شکستی ... ================ جز دعا کار دگر نیست مرا .* شب روزت همه شاد .* دلت از غم آزاد .* همه ایام به کام .* و تو پیوسته سرافراز و ز هر غصه برون .* همچو گنجشک به هر بام ودرخت .* بنشینی خندان .* وسبکبال تر از برگ درخت .* در هوا رقص کنان .* مشق پرواز کنی سوی سپیدار بلند .* و ز تو نغمه مستی آید ... * لحظه هایت چون قند .* روزگارت لبخند .* هفته هایت پر مهر .* هر کجایی که قدم بگذاری .* همه از کینه تهی .* همه از قهر و عداوت خالی .* همه جا ، نام تو از مهر ، به لب ها جاری ... .* و تو با یاد خداوند بزرگ .* به سلامت ببری راه به پیش... .* ================ . مقداد...

پيوندها
نويسندگان
امکانات جانبی
RSS Feed
Online User ابزار پرش به بالا