بدرود تا روز موعود...
دل نوشته های پسری که عمرشو داد به باد... به پاش...
یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مقداد

روزهای سرد...


 

..................

 

 

داستان

چند روزی میشد که سر کار نمیرفتم گوشی موبایلی که تازه خریده بودم مدام زنگ میخورد

ولی دریغا که دستم روی دکمه سبزش بره

از همه خسته بودم از خودم از احمد از همه...

هربار که احمد میومد دم در خونه و میگفت پسرم چرا لج میکنی؟

چرا برنمیگردی سر کار کارگاه دیگه بدون تو روحی نداره

خنده رو لبای بچه ها نمیاد دیگه..

من تو مدت 40سالی که تو این حرفه ام شاگرد عین تو نداشتم بیا

گور بابای جهان خدا بزرگه دوباره از نو شروع کن تو میتونی جنمشو داری

این کارگاهم آخرش ماله تو میشه حداقل هفتصد هشصد ملیون سرمایه توشه

بیا برات زنم میگیرم داماد میشی همه چیزت بامن غمت نباشه..

حتی حاج داوود میومد دم خونه میگفت مقداد بچه نشو بیا سرکارت

---- رفقا یا مخاطبای عزیز میدونین چه --بخدا غرور بد دردیه درسته میگن مرد با غرورش زندست

اما همین غرور اگه توام با لج بازی و عناد بشه خانمان براندازه

من این ماجراهارو مینویسم تا درسی بشه برا اونایی که نچشیدن یا کم زندگی کردن

بخدا عمرم تموم شه حرفام تموم نمیشه ...

خلاصه آدم مگه چقد میتونه رو خواستش اصرار بورزه ؟

یواش یواش ازم سرد شدن و حالیشون شد که دیگه مقداد برنمیگرده و خاطرات اون 2 سال به فراموشی ها سپرده شد...

تو روی احمد وایسادم و گفتم تو فکر کردی کی هستی الان من با این مهارت و حرفه ای که دارم تو هر کارگاه

قالب یا پرس برم برام سر و دست میشکنن!! کجای کاری عمو؟؟

تو که عددی نیستی نمیدونم چرا باهاش این طوری برخورد میکردم از طرفی حق استادی به

گردنم داشت و از طرفی هم باعث روسیاهی و آلودگیم شده بود..

نمیتونستم دیگه تحملش کنم

آره اومدم و نشستم تو خونه اما؟؟؟

من موندم و این اعتیاد لعنتی...

خدایا من هیچ اون روزای کثیف رو از یاد نمیبرم چرا؟

مگه یه آدم چقد میتونه تحمل داشته باشه؟

---تو خونه نمیشد بکشم و بعد از این همه مدت خانوادم کاملا بی اطلاع بودن از

شرایط و اوضام

مجبور میشدم بخورم .. کارم به جایی رسیده بود که روزی 3 گرم تریاک رو تو چایی حل

میکردم و میخوردم دیگه تنهایی ها رو دوست داشتم و تاریکی هارو

میرفتم و تو پارک ساعتها ذل میزدم به بازی بچه ها به صدای جیغ و فریاد بچه گانه شون

تو تمام این مدت صادق برام جنس میوورد

یروز بهم گفت دوست داری باهم بشینیم پای بساط؟

شوکه شدم انتظار نداشتم بهم همچین حرفی بزنه!!!

سرمو به علامت تائید پائین اوردم و اونم سوار شد و راه افتادم تو مسیر همش بهم میگفت

تند برو خوب یادمه عشق سرعت بود تا این که رسیدیم یه جایی که پر از لوله های بزرگ

سیمانی بود فکر کنم مال آب و فاضلاب شهری بود حفاری های زیادی کرده بودن

و لوله هارو که قطر دهانش حدود یک و نیم متر میشد

پیاده شدیم و رفــــــــــــــــتیم تا جایی که دیگه دهانه ورودی لوله بصورت یه روزنه ی کوچیک معلوم بود

گوشیم 1100 بود چراغشو روشن کردم تا صتدق بساط رو ردیف کنه

دیدم یه قوطی کنسرو خالی از جیبش دراورد و یه کره پاستوریزه انداخت توش

یکم با فندک گرمش کرد تا خوب کره ذوب بشه

بعد یه تیکه پارچه کهنه انداخت توش و روغن ازش کشید بالا شد عین چراغ فیتیله

و یه شعله کوچولو و قشنگ

بهش گفتم چیکار داری میکنی د یالا دیگه حالم خوب نیست صادق

دست کرد تو جیبش و دستمال کاغذی رو دراورد با یه تیکه زر ورق و دتا دونه ریز کوچولو

پرسیدم صادق اینا چیه؟

جواب داد دوتا سر خودکاری!!!

(کله خودکار بیک چقد میشه؟) اون پیمانش بود!!!

یا خدا چی دارم میبینم صادق این هروئینه؟

آره چیه ترسیدی؟

صادق تو رو جون هرکی دوست داری بیخیال شو میخوای گرتی ام بشیم گفت من خیلی

وقته شدم بیچاره تا کی میخوای تریاک بخوری معدت سوراخ میشه میوفته زمین

تو نمیفهمی داری چیکار میکنی این بهتر از اونه

تب و لرز شدید داشت دیوونم میکرد از سمتی از سوی دیگه هم بدنم درد میکرد

و سرشار از وسوسه ها...

 

بلد نبودم بخدا یادم داد

برام ریختش رو زر ورق و آتیش زیرش گرفت برام لوله گذاشت تو دهنم

همون یه ذره کارمو درست کرد لعنت به این مواد...

روزها گذشت و من تبدیل شدم به یه ...

از آینه ها متنفر بودم آروم آروم تو خونه فهمیدن همش جر و بحث شاید هفته ای یکی دوشب تو خونه نمیموندم

میرفتم باغمون و تنها توی اتاقکش به حال خودم زار زار گریه میکردم...

تو این مدت سایه شوم صادق لحظه ای رهام نمیکرد.

تو یه روز زمستونی کنار ایستگاه پنجم وایساده بودم و منتظر اومدن صادق

که با دست پر بیاد و بریم ...

خیلی دیر کرد حسابی از دستش کفری بودم همین چند وقت پیش بود که پول ماشینمو

داده بودم بهش بعد از 2 ساعت که انگشتای پام داشت منفجر میشد از زور سرما

سر و کله ش پیدا شد و گفت بریم دیگه حوصله جر و بحثم نداشتم ..پیاده راه افتادیم

کنار اتوبان و ازدحام ماشینها ...

 

 

ادامه دارد...



موضوع مطلب : احساسی / داستان عشقم / غمگین / غم انگیز
درباره وبلاگ
مقداد

این روزا دیگه بازوهامم عین دلم یاریم نمیکنه وقتی رو تشک عشقت زمینم زدی انتظار داشتم حداقل به رسم جوانمردی دستامو بگیری... حالا که رفتی سر تمرینم دیگه زیاد زمین میخورم . کمرمو شکستی ... ================ جز دعا کار دگر نیست مرا .* شب روزت همه شاد .* دلت از غم آزاد .* همه ایام به کام .* و تو پیوسته سرافراز و ز هر غصه برون .* همچو گنجشک به هر بام ودرخت .* بنشینی خندان .* وسبکبال تر از برگ درخت .* در هوا رقص کنان .* مشق پرواز کنی سوی سپیدار بلند .* و ز تو نغمه مستی آید ... * لحظه هایت چون قند .* روزگارت لبخند .* هفته هایت پر مهر .* هر کجایی که قدم بگذاری .* همه از کینه تهی .* همه از قهر و عداوت خالی .* همه جا ، نام تو از مهر ، به لب ها جاری ... .* و تو با یاد خداوند بزرگ .* به سلامت ببری راه به پیش... .* ================ . مقداد...

پيوندها
نويسندگان
امکانات جانبی
RSS Feed
Online User ابزار پرش به بالا