بدرود تا روز موعود...
دل نوشته های پسری که عمرشو داد به باد... به پاش...
یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مقداد

ضربانـــــ قــلـبـــــــــــ

http://www.shafaqna.com/persian/media/k2/items/cache/045d34d07a8d6d496d7bc9104adf3a77_XL.jpg


 

 

دیگه از خونه ترد شده بودم و روم نمیشد به خونه برگردم

میدونستم دلشون خیلی برام تنگ میشه خصوصا مامانم دیگه خط و گوشی ام نداشتم

که بهم زنگ بزنه

هر کاری برای جور کردن پول مواد میکردم

اما هیچ وقت دوتا کارو نکردم یکی بی ناموسی یکی ام دزدی هیچ وقت سمت این دوتا

نرفتم

تو ناشگی ها یاد روزای خوب گذشتم میوفتادم و چشمام خیس میشد

تا خرخره تو لجن فرو رفته بودم و امید برگشت توم مرده بود

یروز تو پارک وایساده بودم گوشه ای  یه پاتوق داشتم که کمتر کسی میومد اونجا

کنج دیوار سیاهش بخاطر روشن کردن آتیش تکیه داده بودم و سرم پایین بود

متوجه نشده بودم مامورای گشت ریختن تو پارک و به هر کی مشکوک میشن

بازرسی میکنن

دیر دیدمشون از صدای آژیر سرمو بلند کردم دیدم یه مامور تقریبا میانسال با بیسیم

و کلاهش توی دست از فاصله 50 متری داره نگام میکنه و رفتارمو زیر نظر داره

با خودم گفتم بزا نگاه کنه من که چیزی پیشم نیست نمیتونه ببرتم

تو همین فکرا بودم که یهو یادم اومد نیم گرم هروئین لا کمربندم جا زدم برا روز مبادا

آروم از جام بلند شدم دستمو بردم سمت کمرم اونم قشنگ ذل زده بود بهم

یا خدا فهمید نمیدونی مثل جت داشت میومد سمتم از رو گلها و شمشادا میپرید تا بهم برسه

فهمیده بود چیزی پیشمه

دستام میلرزید موقعیت فرار نداشتم چون 3 طرفم بسته بود و برای فرار باید با خودش

روبرو میشدم

 با عجله فراوون سریع جنس رو دراوردم بیرون و پلاستیک دورشو انداختم لای دندون

نیشم و با قدرت تمام کشیدم

وای ذره های گرت عین قاصدک رو هوا معلق شد باد نمیومد

انقدر پودرش پودر بود  و نرم  که همش تو باد پخش و پلا شد یذرشم رو زمین نریخت

پلاستیکش و پرت کردم همزمان ماموره رسید

تا رسید یه کشیده گذاشت زیر گوشم و انداختم زیر چک و لقد همکاراشم رسیدن

و تا جایی که تونستن زدن صورتم پر از خون بود

یادمه داد میزد و میگفت مدرک جرم از بین میبری

تا میتونستن با باتون زدنم فکر میکرد من مواد فروشم دیگه نمیدونست که

چی گذشته به من

ولم کردن و خسته شدن و وقتی داشتن ازم دور میشدن سرفه میکردم و دستام و لباسام خاکی شده بود

کسی ام جرئت نداشت کمکم کنه یا دستمو بگیره یا یه لیوان آب برام بیاره

آره

کم پیش میاد یه مرد با صدا گریه کنه

خودمو جمع و جور کردم و لنگان لنگان خودمو رسیوندم یه جای خراب و خلوت تکیمو

دادم به دیوار و با صدای بلند انقد گریه کردم....

روزها به همین صورت میگذشت تا اینکه صادق طبق معمول قرار بود جنس

بیاره

نشسته بودم رو پله های پارک و منتظر اومدنش هوا گرم بود و آتیش تابستون رو سرم

بود سایه ها هم بی رحمانه صورتمو میسوزوندن

از دور دیدمش که داره با عجله داره میاد ولی انگار دونفرم باهاش بودن

تا رسید گفت پاشو بریم بدون این که چیزی بگم راه افتادیم...

رسیدیم یه آپارتمان نوساز و تند تند از پله های نیمه کارش بالا رفتیم

نشستیم تو یکی از واحداش

گفتم صادق چیکار داری میکنی زود باش دیگه

دیدم از تو جیبش سرنگ و دوتا آمپول کشید ببیرون چشام گررد شده بود

اینا چیه دیگه؟؟

خوبه اینا از اون قبلیه بهتره

گفتم اصلا حرفشم نزن من از بچگی هم از آمپول میترسیدم

نمیتونم بزنم

همش از مزایاش میگفت برام ...

ازون اصرار و از من انکار

از طرفی هم باز این خماری لعنتی داشت بهم فشار میورد

قبول کردم دیگه چاره ای نداشتم چی میتونستم بگم بهش گفتم من که بلد نیستم

گفت نترس دفه اول یکم سخته بعد یاد میگیری خودتم میتونی بزنی  گفتم من نمیدونم

خودت بزن من میترسم از رو زمین یه پلاستیک فریزر پیدا کرد و کشیدش تا شبیه طناب باریکی شد

گفت  آستینتو بده بالا گفتم من نمیتونم خودت بزن سرمو در جهت خلاف اونا چرخونده بودم یه سمت دیگه

دوست نداشتم قیافمو ببینن وقتی آستینمو داد بالا اونیکی پسره که بعده ها فهمیدم اسمش هادی بود

گفت به به عجب بازو هایی و چشمش به گوشای شکستم افتاد گفت آقا مقداد کشتی گیری؟

بغض کردم ...

من که این نبودم خدایا!!!

آسمون دور سرم میچرخید

با لحن تندی به صادق گفتم د بزن یالا گفت زدم داداش تموم شده

اصلا درد نگرفت نمیدونم کثافت با چه مهارتی تزریق کرد گفت پلاستیکو باز کن

وقتی بازش کردم خون تو دستم به جریان افتاد

وای خدای من چی حس میکردم !!! در آن واحد ناشه شدم لعنتی مستقیم تو خونه دیگه

خیلی حالم خوب شد لبخند رو لبام اومد و همش میخندیدم میدونستم یه حس کاذب

و زود گذره اما برام مهم نبود دیگه

آره دوستان بعد ازون ماجرا دیگه رسما شدم تزریقی  پشت سرش کراک اومد

پشت سر اون شیشه و همه چی...

-----تا حالا شده از کنار یه خیابون رد بشی و ببینی یه معتاد که اوضاش خیلی خرابه

افتاده کنار جوب و با لباسای کثیف ... ازونا که آدم میگه بزار یه لگد هم بهش بزنم

طعم تلخ کارتون خوابی رو چشیدم

بغل جوب افتان ها رو چشیدم

توهین ها و تمسخر ها رو چشیدم

مقدادی که یروز همه میترسیدن تو چشاش نگاه کنن حتی .. چی مونده ازش؟

بعد از تزریق خیلی لاغر شده بودم

صادق رو دیگه نمیدیدم زیاد شاید ماهی یکی دوبار  بزور

یه روز تنهایی پیاده داشتم میرفتم ساعت 7 صبح بود روزشم جمعه بود همه جا تعطیل

بی هدف تو خیابونا قدم میزدم

تا رسیدم به یه در بزرگ سفیده آهنی چقدر آشنا بود برام

گاراژ احمد ...

میدونستم درش چطور باز میشه کنار دیوار یه نخ کوچیک بود که اونو میکشیدیم در باز

میشد درو باز کردم و رفتم تو صدا میزدم دایی محسن دایی محسن...

محسن پیرمردی بود که تو گاراژ نگهبان بود

فکر کنم اونم پیچونده بود و روزه تعطیلی رفته بود خونه یه سگ بسته بود کنار

اتاقک نگهبانی تا براش گند نشه رفته خونه مثلا

یه سگ زشت و سیاه بود که بد جوری هم پارس میکرد ولی پشت میله ها بود و زنجیر

بهش اجازه نمیداد طرفم بیاد

رفتم و تو محوطه رو یه لاستیک بزرگ که ماله ماشین سنگین بود نشستم

سکوت سنگینی همه جا رو فرا گرفته بود

(آدم باید بعضی چیزا رو رک و رو راست بگه من غرورمو زیر پام گذاشتم که دارم این حرفا رو میزنم)

دیگه پولی تو جیبم نداشتم خونه ام که نمیتونستم برم یه سیگار روشن کردم و گذاشتم

لای انگشتام و خیره به کارگاه احمد و خاطرات گذشتم...

تو جیبم به اندازه نصف نخود تریاک بود درش آوردم بیرون و نگاش کردم یه پوزخندی بهش زدم

و گفتم آخه تو که نمیتونی حالمو جا بیاری واقعنشم همینطور بود کاری نمیکرد باهام

دز من خیلی بالا تر ازین حرفا بود..

سرنگمو ازتو جیبم در آوردم و گشتم یه قاشق شکسته از تو خرت و پرتای ته گاراژ پیدا

کردم و تریاکو انداختم توش و فندک گرفتم زیرش و جوشوندمش و کشیدم تو سرنگ و

یا خدا...

زدم رفت تو رگ دستم .آخخخخ

هروئین و کراک رو میشد تزریق کرد اما تریاک رو نه البته قلق داشت چون سفته و مرفینش

کمه خونتو سفت میکنه اکثر اونایی هم که زیر تزریق سنگ کوب میکنن و میمیرن

بخاطر همینه منم که بلد نبودم اصلا چطوری باید اینکارو بکنم

----سر پا بودم سرنگ از دستم افتاد قاشق افتاد...

آسمون دور سرم میچرخید

حالم خراب شد دلهره و تشویش تمام وجودمو فرا گرفت

زانوهام سست شد و مثل کوه فرو ریختم و زانوهام تا شد و با صورت افتادم رو زمین

انگار همه دنیا دست به دست هم دادن تا من کم شم ازین دنیای کثیف..

صدای رعد و برق اونروز هنوز تو گوشمه

صدای قلبمو تو گوشام میشنیدم

میشنیدم که ضربان قلبم داره کند تر و کند تر میشه چشام همه جا رو تار میدید

بارون شروع کرد به باریدن هوای پائیزی بود و با گل و خاک زیره پام برام جشن  میگرفتن

اشک تو چشام جمع شده بود و قدرت هق هق کردن ازم سلب شده بود

کوچیکترین حرکتی نمیتونستم بکنم فقط چشام میدید

به خودم میگفتم حداقل اشهدمو بخونم که کافر از دنیا نرم

خدایا من تو رو دوست داشتم و هنوزشم دارم

ازم بگذر و منو ببخش . . .

توی توهمات غرق بودم دیدم سگه اومده جلوم و رو پاهای عقبیش نشسته

به سگه گفتم

آقا سگه من یه داداش دارم که خیلی دوسش دارم

اون نمیدونه که الان من اینجا افتادم میری صداش کنی بیاد منو برداره

رو پاهام نمیتونم بایستم آقا سگه

برو ..

برو بگو خیلی بهت احتیاج دارم

برو دوست ندارم شهرداری بیاد پیدام کنه و تو یه قبر بی نام و نشون خاکم کنن

سگ یه حیوان شکارچی نیست تقریبا مردار خوار حساب میشه

از رو بو کردن هم میفهمه که جانداری مرده یا زنده

نمیدونم چطوری از پشت میله ها بیرون اومده بود و منتظر بود تا بمیرم و از یه جاییم شروع کنه

بخدا اینا افسانه نیست رفقا یه آدم مگه چقد میتونه پست بشه و درجش تنزل پیدا کنه تا

یه سگ انتظار مردنشو بکشه

همینطور که رو زمین افتاده بودم یه مشت خاک تو مشتم بود که دیگه حالا گل شده بود

انگشتای دستم آروم آروم داشت باز میشد و ضربان قلبم به ایست قلبی نزدیک میشد

تنفس برام سخت شده بود ...

میدونستم دارم میمیرم و یقین پیدا کرده بودم که سایه ی مرگ روم افتاده از طرفی

نگران خانوادم و آبروشون بودم از طرفی هم خوشحال بودم که داره تموم سختیا تموم میشه

و آروم چشمام بسته شد...



موضوع مطلب : داستان عشقم / داستان عاشقانه / سنگین / غمگین
درباره وبلاگ
مقداد

این روزا دیگه بازوهامم عین دلم یاریم نمیکنه وقتی رو تشک عشقت زمینم زدی انتظار داشتم حداقل به رسم جوانمردی دستامو بگیری... حالا که رفتی سر تمرینم دیگه زیاد زمین میخورم . کمرمو شکستی ... ================ جز دعا کار دگر نیست مرا .* شب روزت همه شاد .* دلت از غم آزاد .* همه ایام به کام .* و تو پیوسته سرافراز و ز هر غصه برون .* همچو گنجشک به هر بام ودرخت .* بنشینی خندان .* وسبکبال تر از برگ درخت .* در هوا رقص کنان .* مشق پرواز کنی سوی سپیدار بلند .* و ز تو نغمه مستی آید ... * لحظه هایت چون قند .* روزگارت لبخند .* هفته هایت پر مهر .* هر کجایی که قدم بگذاری .* همه از کینه تهی .* همه از قهر و عداوت خالی .* همه جا ، نام تو از مهر ، به لب ها جاری ... .* و تو با یاد خداوند بزرگ .* به سلامت ببری راه به پیش... .* ================ . مقداد...

پيوندها
نويسندگان
امکانات جانبی
RSS Feed
Online User ابزار پرش به بالا