بدرود تا روز موعود...
دل نوشته های پسری که عمرشو داد به باد... به پاش...
دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢ :: ٩:٥٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مقداد

باغچه ی من

http://cdn.yjc.ir/files/fa/news/1391/12/12/879749_545.jpg


خوردنی ها خورده شدند و نوشیدنی ها سر کشیده شدند

دستهایم را با سرعت بهم زدم شتلــــــــــــق

کفترهای سرگرم دانه خوری همه باهم هووووو بلند شدن

پیاده راه میرم تو پیاده و دستها توی جیب..

دست فروش بدبخت باز داره قسم میخوره و خریدار ازون بدبخت تر داره خرید...

زندگی جریان داره...

فواره ی آب نمای میدون آبشو بالا تر پرت میکنه امروز..

صدای بلندگوی وانت قراضه ببین چقد زور داشت گردنمو کج کرد سمت ته کوچه ی اقاقیا

و بچه دنبال هم با دوچرخه های کوچولو و شلوار ورزشی و دم پایی دنبال هم..

زندگی جریان داره...

تو این شهر یه چیزایی هست که نمره نیست

بعضی ماشینا بیشتر از بقیه کفشون به زمین نزدیکتره دقیقا همونا هم صدای موزیکشون

از بقیه بلندتره

و یه مرد که از نسل قبل از انقلابه اینو از آستین تا کرده و موهای فر و سیبیلای پر پشتش

و بدنی که عینهو نیازمندی های همشهری جایی واسه دیده شدن خوده پوست

نمونده و پر از خالکوبی میشه فهمید...

زندگی جریان داره

و عابر بانکهای شلوغ و پچ پچ های درگوشی زنها... یارانه رو ریختن؟؟؟

زندگی جریان داره...

و مقداد هم همچنان پشت مانیتور کوچیکش داره تق تق تق  تایپ میکنه...

زندگی جریان داره...

 

ادامه داستان

 

چشمامو آروم باز کردم همه جا تار بود صدای فس و فس دستگاه اکسیژن رو به وضوح

میشنیدم تویه اتاق پر از تجهیزات گوشه چشمام چسبناک بود و این کار پلک زدنمو

سخت تر میکرد گیج نبودم هوشیار بودم حواسم به شلنگ نازکی که انتهاش تویه

بازوی سمت چپم بود ..بود

میخواستم بلند شم دیدم به دردش نمی ارزه ..

پرستار ریز نقشی اومد تو و نگام کرد یچیزایی تو تخته ی جلوی تختم نوشت و رفت..

نمیدونم اسمشو چی میزارن معجزه؟ کرامت؟ لطف خدا؟ شانس؟ اتفاقی ؟؟

اکبر از کجا فهمیده بود که افتادم تو کف گاراژ؟

آره دوستان دو هفته تو کما بودم و بعد یک هفته هم تو بخش بیمارستان امام خمینی

بهم مرفین میزدن تا بمونم پزشک میگفت اگه مرفین رو یک دفه از خونش قطع کنین

احتمال ایست قلبی بازم هست

تزریق توی سرمم هر روز چند میلی گرم مرفین که رفته رفته دزش رو پائین می اوردن

روزای سرد و بی روحی بود پدر و مادرم بالای سرم بودن و نگرانم ...

بلاخره مرخص شدم و اومدم خونه خونوادم برام تریاک تهیه میکردن تا زنده بمونم..

آدم گاهی تو زندگیش باید به یه نقطه ی انقطاعی برسه تا همت رو بجوشونه الکی و

با حرف زدن هیچی درست نمیشه

یبار که بابا خونه نبود مادرم با هزار زحمت تو این شهر درندشت همه جا رو زیر و رو کرده

بود تا برام مواد جور کنه و پسرش درد نکشه

وقتی اومد خونه دیدم رنگ و روش پریده مواد فروشای کثیف فریبش داده بودن و در ازای

پول زیادی که ازش گرفته بودن یه جنس آشغال و کم بهش داده بودن

(غیرت ازین آغاز شد)

دیدم اومد جلوم و مشتشو باز کرد و جلو تخت زانو زد و مشمای کوچولوی مواد از

دستش سر خورد و افتاد روم

چند لحظه فقط بهش خیره شدم موادو برداشتم و پرت کردم از پنجره رفت بیرون

هیچی نگفت

فریاد زدم من این زندگی رو نمیخوام زندگی که مادر برا بچش جنس جور کنه تا بچش

زنده بمونه

گفتم من به مرگ راضیم عزت آدم به چه قیمت؟

کمر همتو بستم برای ترک

خیلی جاها رفتم کلینیکها و مراکز ترک خوشم نیومد ازشون

حتی تو جلسات na شرکت کردم دیدم روحیات اینا 180 درجه با من فرق داره

با این لات و لوتا من حوصلم نمیگیره

یه شبه جمعه ای بود تو اتاق داشتم به این چیزا فکر میکردم یهو فکری زد به سرم

اما خیلی میترسیدم یعنی ترسم داره اونکی اهلشه یا بوده میفهمه

فرداش راه افتادم با چند نفر از جمله بابام و داداش بزرگم و یه نفر دیگه که بعدا میگم کی

بود

کجا؟

سمت باغ

باغ ما از شهر یکم دور بود یه چاردیواری که توش یه خونه نسبتا کوچیک اما مجهز برا روزهای تفریح داشتیم

که میومدیم باغ رفاه نسبی داشته باشیم

نفسها تو سینه حبس جلوی در مکثی کردم

گفتم بابا کیلید؟

کیلیدو داد بهم باز کردم

لحظه ای سرمو انداختم پائین و باز یه مکث کوتاه

گفتم (یـــــــــــا عـــــلــــــــــی)

پامو گذاشتم تو راهرو و در و بستم و از داخل قفلش کردم و کلید رو از لای نرده های

پنجره کلیدو پرت کردم بیرون...

 

 

 

من نمیدونم هرکی یه چیزی میگه خودم شنیدم که هرکی دوره ی سم زدایی رو

برا ترک انجام داده یکی دوبار زردآب اورده بالا و تموم و رفته رفته بهبودیه نسبی پیدا

کرده

اما خدا رو شاهد میگیرم من عین 20 روز تمام تو خونه ای که محبوس بودم زرداب

بالا میاوردم نمیدونم چقد تو بدن من سم بود!!!

یه ستون گچی وسط خونه بود که باور کنید سرخه سرخ شده بود از بس که من سرمو

از شدت درد و ناله کوبیده بودم بهش و از سرم خون میریخت رو صورتم

خودمو میشستم و با آب سرد دوش میگرفتم و فرداش دوباره روز از نو روزی ازنو

تو مدت 40روزه ای که اونجا بودم فقط روزی دوبار که همون یه نفر غذا و داروهامو میورد

برام حتی در باز نمیشد از لای پنجره میگرفتم

بعد از 40روز درو باز کردم و اومدم تو محوطه باغ تقریبا یک ماهم هم تو محوطه باغ

میگشتم و تا یه حدی که حس میکردم دیگه حالم خوبه زور تو بازوهام اومده بود

پای درختارو بیل میزدم آبیاری میکردم تو اون مدت گلستانی ساختم از باغ متروکه

سبزی و گل میکاشتم درختارو هرس میکردم

فرو ریختگی های دیوار هارو ترمیم میکردم

یروز که خانوادم اومده بودن یادمه دم دمای غروب بود یه سکو درست کرده بودم

و یه اجاق کوچولو و از هیزم های خشک اون اطراف یه آتیش جمع و جوری ردیف

کرده بودم

(بعضی لحظه ها هیچ وقت از یاده آدم نمیره اینا همون نقاط عطفه زندگیه رفقا)

لبخند مادرم رو بعد از مدتها دیدم جلو اومد و به آغوشم کشید ...

بعد شام راه افتادیم خونه

و روزها از پس هم میگذشت

عروسی ها نمیتونستم برم چون میدونستم توش قطعا استعمال دود و دم هست

یجایی اگه بر حسب اتفاق هم همچین چیزی یا معتادی رو میدیدم فــــــرار...

یک لحظه درنگ چه بسا لغزشی رو حاصل میکرد

لذت گرایی خیلی چیزه بدیه حالا من دارم مینویسم اینارو اما گمان نمیکنم اونی

که این درد هارو نچشیده درک درستی از حال و روزم داشته باشه

برگشته بودم سر تمرین کشتی

چون از بچگی کار کرده بودم

----خاطره اون روز...

تنها توی خونه خودمون نشسته بودم و داشتم نون و حلوا میخوردم اگه اشتباه نکنم

(من عاشق حلوا ..کشک بادمجان و خورشت کرفسم)این داخل پرانتز بمونه(:

یهو صدای زنگ اومد دکمه آیفون رو زدم دیدم خبری نشد هیشکی نمیاد تو

رفتم تو حیاط و دم در دیدم یه موتوری دمه دره از فرم لباسش حالیم شد این

ماموره پسته یا همون پستچیه خودمون!!!

گفت امضا کن دفترشو گرفت جلومو یه خودکار که با نخ از همون دفتر آویزون بود...

یه پاکت با آرم دولتی داد دستم و گازشو گرفت و رفت

اومدم تو و درو بستم تکیمو دادم به در در پاکتو باز کردم

بــــــــــــــلـــــــــــه...

اعضام به خدمت مقدس سربازی ...

و روزهای خدمتم آغاز سرفصل حوادثی نو شد در شهر دیگری...

 

 

ادامه دارد



موضوع مطلب :
درباره وبلاگ
مقداد

این روزا دیگه بازوهامم عین دلم یاریم نمیکنه وقتی رو تشک عشقت زمینم زدی انتظار داشتم حداقل به رسم جوانمردی دستامو بگیری... حالا که رفتی سر تمرینم دیگه زیاد زمین میخورم . کمرمو شکستی ... ================ جز دعا کار دگر نیست مرا .* شب روزت همه شاد .* دلت از غم آزاد .* همه ایام به کام .* و تو پیوسته سرافراز و ز هر غصه برون .* همچو گنجشک به هر بام ودرخت .* بنشینی خندان .* وسبکبال تر از برگ درخت .* در هوا رقص کنان .* مشق پرواز کنی سوی سپیدار بلند .* و ز تو نغمه مستی آید ... * لحظه هایت چون قند .* روزگارت لبخند .* هفته هایت پر مهر .* هر کجایی که قدم بگذاری .* همه از کینه تهی .* همه از قهر و عداوت خالی .* همه جا ، نام تو از مهر ، به لب ها جاری ... .* و تو با یاد خداوند بزرگ .* به سلامت ببری راه به پیش... .* ================ . مقداد...

پيوندها
نويسندگان
امکانات جانبی
RSS Feed
Online User ابزار پرش به بالا