فصل دوم (قسمت دوم)

فریبرز یکی از بهترین دوستای دوران دبیرستانم بود

دیگه کمکم روزای آخر خدمت سربازی داشت سپری میشد .. روزهایی سرد و بی روح

اواخر خدمت سرجوخه اعدام بودم اغراق نیست اگه بگم یادم نمیاد چند نفرو تا حالا کشتم

از طرفی ناراحت برای گرفتن جون یک انسان بودم از طرفی هم خودک رو قانع میکردم

بخاطر اجرای حکم خداوندی

خب هرکس که قتل نفس کرده مستحق مرگه

جالبه ها همیشه اولین ها و آخرین ها تو ذهن آدم خوب میمونه اولین نفری که اعدام کردیم

اسمش بهروز بود خیلی میترسیدم همخدمتیام میگفتن ترس نداره بابا هر کاری اولش

سخته بسری سوریدی تا تهش

این آقا بهروز یه شریک جرمم داشت به نام علی حالا کارشون چی بود من میگم خودتون

قضاوت کنین که این آدم مستحق مرگ بود یا نه!!!

این دونفر با لباسهای کهنه و مندرس تو جاده ها می ایستادن و ماشینهایی که گذری از مسیرهای خلوت میگذرن رو گول میزدن و سوار

میشدن و بعد خودتون بگین:

طرفو لخت میکردن و دارو ندارشو میدزدیدن و پرتش میکردن وسط بیابون د برو که رفتی

این کارو ادامه میدادن تا سر ماجرای آخر شناسایی میشن و گیر می افتن

حالا چی بوده قضیه: یه زوج جوان فکرشو بکن یه سال نبوده عروسی کرده بودن

با یه پژو آردی داشتن رد میشدن تو یه مسیر اینارو میبینن و خلاصه دلشون میسوزه و

به خاطر بارونی بودن هوا اینارو سوار میکنن

راننده یه کم که میره از پشت قمه رو میزارن بیخ گلوی اون بدبخت و یالا برو تو جاده خاکی

زن و شوهر بدبختو میکشن تو فرعی و دار و ندارو پول پله و طلا ملاهای زنشو غارت میکنن

سویچ ماشینم بزور ازش میگیرن و همین که میان حرکت کنن این بهروز کثافت یه فکر

پلید به سرش میزنه

خدایا پناه برتو آدم باید خیلی چیزا رو بگه تا چار نفر آدم بدونن چه کثافتایی تو این زمین

خاکی زندگی میکنن

زن صاحب ماشین جوون بوده و به طبع از زیبایی نسبتا خوبی برخوردار بوده

این دوتا کثافت دست و پای شوهرشو محکم با طناب میبندن و دهنشم چسب میزنن

بعد جلو چشم شوهره به زنش تجاوز میکنن

بخدا دستم میلرزه از تایپ این حرفا

فکرشو کنین اون شوهر چه حالی داشته اونموقع هرچی داد و هوار گریه و التماس

فایده نداره بعد کارشون زن و مرد رو خیلی میزنن که زنه همونجا میمیره

و بعد از یه روز که مرده رو پیدا میکنن تو بیابون منتقل میشه بیمارستان و بعد بالکل طرف

دیوانه میشه حتی روز دادگاه من دیدمش خیلی حال نزاری داشت که بعدها شنیدم

خودکشی کرده که باور نکردم بخاطر یه مسائلی

حالا این دوتا کثافت بمان با چه ترفندی دستگیر شدن

روز اعدام رو کسی نمیدونه به لحاظ امنیتی و قانونی جز دادستان و رئیس زندان و فرمانده یگان حفاظت

احیانا قاضی ناظر

شب به من زنگ زدن من تو بهداری زندان نشسته بودم با دکترا گپ میزدیم ساعت حدودای 11شب بود

که بله فلانی و فلانی رو برین بیارین ببندین تو مجرد(مجرد همون انفرادیه تو زندان

کسی نمیگه انفرادی میگن مجرد)

من و چندتا سرباز دیگه رفتیم و این دوتا رو تو خواب خفت کردیم با لقد که پدر سوخته

عمر کثیفت به سر اومده یالا پاشو

بردیم و جدا جدا بستیمشون تو مجرد

فردا صبح قبل طلوع رفتیم یادمه تو کالیدور مادر(راهروی اصلی) شلق شلوق دم صبح

صدای پابند اینا بلند بود

هیکل بهروز دوبرابر من بود با چشمای زاغ و سیبیلای کلفت و تنی مثل نیازمندیهای

همشهری پر از خالکوبی ازین چهره هیچ چیز دیگه ای جز خباثت نمیبارید

به شوخی بهش گفتم بهروز میخوان بزنن زیر پات

یه نگاه خشم آلود بهم کرد و گفت:

من از مرگ نمیترسم خیالی نییی راحت میشمممممم من باکی ا موردن نااارم

با صدای کلفتش حالمو بهم میزد

رسیدیم اتاقک اعدام تا در باز کردم و چشمش به طناب افتاد خدا شاهده جا زد حس

میکردم که زانو هاش داره میلرزه یهو شیرجه زد رو پاهای دادستان

شروع کرد به گریه کردن قشنگ میدیدم که به پهنای صورت اشک میریزه

میگفت غلت کردم گو خوردم از همه شاکیام رضایت گرفتم بهم فرصت بدین

توروخدا ازینم رضایت میگیریم توروخدااااااااااااا

خندم گرفته بود با اون هیکل و سیبیل و ادعا بدجوری جا زده بود

دستاش از پشت دستبند زده بودیم همش در حال زاری بود

دادستان محترم یه روحانی بود با سر به ما سربازا اشاره کرد یعنی ببرینش بالا

سریع تو چند ثانیه طنابو دور گردنش خفت کردیم و ائمدیم پایین اون بالاهم که امیدش

نا امید شده بود باز داشت هق هق میکرد و چشماش پر از التماس و اشک بود

اما به قول معروف این تو بمیری ازون تو بمیریا نیست واقعا تو بمیری بود...

فرمانده یگان بعد خوندن حکم یه کوچولو سرشو برام تکون داد یعنی که تمومش کنین

بریم ...

با پوتینای بهمنم یه لگد به چا پایه و....

.

.

.

خدا بیامرزه همه رفتگان رو ما یه پدر بزرگ داشتیم عمرش به این دنیا نیست الان

همیشه میگفت آدم خوب خوب میمیره آدم بد بد میمیره

بهروز همینجور که اون بالا دست و پا میزد چون وزنش خیلی سنگین بود چرخ خورد

طناب افتاد رو گردنش از جلو حلقه برگشت پشت گردنش و سنگینیش باعث شد مهره های گردنش شکست

و قطع نخاع شد خب آدم که قطع نخاع میشه دیگه پایین تنه حس نداره که

یه دفه نتونست خودشو نگه داره دیگه شلوارش پر از کثافت خودش شد

اصلا یه وضع اصف باری ها که نگو حالمون بهم خورد

خلاصه مرد بهتره بگم به درک واصل شد نماینده پزشک قانونی رفت بالا و تائید کرد که

مرده کشیدیمش پایین و بقیه ماجرا دیگه معلومه

حالا این وسط علی داشت نگا میکرد وای خدا نفره بعدی...

خیلی ستمه دیگه یه نفرو جلو خودت بکشن بعد بگن یالا حالا نوبت توئه

فقط میتونم بگم مثل بید میلرزید تقربا لاله لال شده بود

دوباره همون داستا کشیدیمش بالا

بدبخت از ترس چشماشو بسته بود و لباش به شدت میلرزید

یهو هوار زد (غلت کردم ....

حتی طنابم دور گردنش انداختیم دیگه اینم امیدشو کامل از دست داده بود دیگه

که یهو قاضی گفت بیارینش پایین برقی تو چشمای همه جهید انگار گفت حکم تو

شکسته فقط خواستم بترسونمت حکمت به حبس ابد ملغی شده

برو بچ یه چیزی میگن اینجور موقع ها (((توی اونجاش عروسی بود دیگه!!!!

سجده میکرد خدا خدا میکرد منو میبوسید رفیقمو ماچ میکرد

اصلا یک وضعی ها خیلی خوشحال شد که مثلا اعدامش شده ابد!!!!

بنظر شما حق داشت خوشحال بشه؟؟؟

خودمونیما جان خیلی عزیز میشه!!!

اینم ازین قسمت راستش نمیخواستم خاطره بنویسم

تو قسمت بعد ایشالا برمیگردم تو سیر سرگذشت خودم بعد از دوران سربازی

البته خاطرات خیلی زیاده که خوندنش براتون قول میدم خالی از لطف نیست اما

چه کنیم که انگشتای ما انقدر توان نداره لبخند

شما ببخشید

 

 

 

ادامه دارد ....

/ 5 نظر / 23 بازدید

سلااااااام.........وایییییی چقد وبلاگت خوشمله....... [قلب][دست] دوست گلم اومدم اینجا تا دعوتت کنم تا در نظر سنجی وبلاگم شرکت کنی[لبخند]خوشحال می شم[قلب] راستی وقتی اومدی و کامنت دادی. یادت نره هاااااا من گوشه سمت راست وبلاگم اون گوشه کد لوگوی وبلاگمو قرار دادم اونو تو قسمت ( کد های اختصای جاوا) ) وبلاگت بریز تا لوگوی من به نمایش در بیاد[قلب][خداحافظ] اینم ادرسه وبلاگمه منتظرتم دیر نکنیا[قلب] http://behtarinkhanande.persianblog.ir

سحر

سلام داداشی خوش اومدی خاطرت هم غمگین بودهم جالب امیدوارم توهمه ی کارات موفق باشی[لبخند][لبخند]

رها

واي حالم بد شد هميشه از شنيدن اين خبرا حالم بد ميشه براي همين هيچ وقت حوادث رو نمي‌خونم كاشكي آدما همشون خوب بودن و هيچ آدم بدي وجود نداشت ولي خوب شد كه نوشتي منتظر نوشته‌هاي بعدي‌ات هستم موفق باشي [گل]

مریم

علی عوضی هم حقش اعدام بود [عصبانی]