فصل دوم (قسمت اول)

یکم از قسمت اول از فصل اول بخون...

روز چهارم فروردین ماه رفتیم مسافرت نوروزی

مقصدمون تقریبا نا معلوم اما کاپوت ماشین سمته جنوب کشور(:

صبح راه افتادیم نهارو تو ساوه خوردیم و شب رسیدیم اصفهان از طرف ستاد فرهنگیان

بخاطر کارت پرسنلی بابا بهمون مکان دادن (ابوحمزه ثمالی)

فکر کنم اسم محلش زینبه بود بهر حال...

شب تو محوطه اطراف اتاقی که بهمون داده بودن با یه دختر خانم آشنا شدم و این آشنایی

اولین تجربه ای بود که من از یه دختر خوشم میومد  یجورایی مهرش به دلم نشست

اولش اصلا قصد دوستی نبود یکم بلوتوث بازی کردیم و بعد یکم صحبت و در نهایت

شماره رد و بدل شد من تا اون موقع فکر میکردم اگه با یکی دوست شی خب خیلی زشته که

ولش کنی حتما باید باهاش ازدواج کنی دیگه والا چه ضرورتی داره که وقت خودت و

اون رو ضایع کنی و آخرشم بگی خب خدافظ...

من ازونام که شدیدا مخالف سر سخت رابطه دوست پسر و دوست دخترم همین الانشم

هستم حالایوقتایی یه روابط کاری یا عاطفی هست اسمشو نمیشه گذاشت اون..

منظورم رابطه ایه که توش بدون هیچ"تضمینی "تن و روح انسان برهنه شه

که بعدها شدیدا آسیب زا و افسردگی آوره

آره به خودم گفتم خوبه دیگه این دختره هم قیافه داره هم مهربونه بقیه چیزاشم که

همه دخترا شبیه همن خوبه همینو زیره سر نگه دارم

البته به همین پیچیدگی هم نبودا!!!

اینو به خودشم گفتم اوایل رابطه ی ما من علاقه زیادی بهش نداشتم صرفا جهت

پر کردن اون خلاء اوقات یا بهتر بگم عاطفیم بود اما...

اما هر چقدر که میگذشت من دیوانه وار عاشق مریم میشدم اون یه فرشته بود برام

اصفهانی هم نبود شهرشون تقریبا 3ساعتی از شهر ما فاصله داشت و رشته ی وصل

ما همون وسیله معروفه "موبایل "بود

شبا با هم مسیج بازی میکردیم هردومون کم سن و سال و بی تجربه

خدا میدونه اگه هرچی ام راجع به دخترا من دونستم ازون و هر چی ام از پسرا بود اون از

من یاد گرفت

رک بگم اون از من چشم و گوش بسته تر و منم ازون بدتر تا اون سن من اصلا نمیدونستم

جنس مخالفو این چیزا چیه (منظورمو بد نگیریا)

پیش خودم میگفتم چه فایده ای داره این کار گریم که با یکی ام دوست شدی آخرش

که چی؟؟؟

اما سفر هند نرفته چه بداند قدره ...

بعد از اصفهان راهی شیراز و بوشهر و بعد اهواز روبه بالا چهار مهال و ...تا برسیم خونه

 

اونا همون دوروزی که تو اصفهان بودن سریع برگشتن که بعدها بهم گفت یکی از

بستگانشون مرحوم شده و مجبور شدن از ادامه سفر صرفنظر کنن

روزها میگذشت و من و مریم بدجوری عاشق هم شدیم خیلی پاک و معصوم بود

تا این که روز اعزام رسید و ما راهی سرزمین پوتین و فانوسقه و کلاشینکف شدیم

آموزشیم تو یکی از شهرهای جنوبی کشور بود راستش خاطره زیادی ازش ندارم

چون یا غرق در خودم بودم یا برای مریم نامه مینوشتم نامه هایی که هیچ وقت به دستش نرسید...

روز تقسیم یگان 10روز مرخصی دادن دیگه خونه نرفتم مستقیم پیشه مریم

وای خدا یعنی اونروز میشه از یاده من بره مگه؟

من افتاده بودم  تو شهر عشقم و هیچ چیز نمیتونست انقدر من رو خوشحال کنه

ازینکه پیشه عشقم هستم حسه خوبی داشتم

تو هر فرصتی که میشد که کم پیش میومد بشه مثه شصتی میرفتم فازه چهار

و پیش مریم

اما راشو پیدا کرده بودم یکی رو  پیدا کرده بودم که هر وقت میرفتم پیشش برا مرخصی

ساعتی رد خور نداشت دست رد به سیتنم بزنه

اسمش سر گروهبان سیم خاردار بود  (:

و خاطرات بالا رفتن از دیوار و سینه خیز از پشت کالیدور

دوستای خوب و بد همه جا هستن خوبهایی مثل اسماعیل دهمرده از گرگان

رضا قرائی از همدان عباس هاشمی از کرمان و سوسول جمع آرش به قول خودش

نافه تهروووووون هه هه

از بینشون با یکیشون خیلی مانوس بودم به نام ابوذر

خیلی کمکم کرد خیلی هواشو داشتم بعدها...

یروز دژبان اومد تو آسایشگاه و گفت مقداد؟؟

گفتم بله

پاشو آماده شو فرمانده قرارگاه کارت داره

سریع وضعیت آماده پوشیدم اتفقا وقت پاسداریمم بود سر راه رفتم تسلیحات و بعد

قرارگاه یگان

شتـــــــلـــــــق .. صدای بهم چسبیدن پوتین سر سرهنگ به سمتم برگشت

چند ماه خدمتی؟

6ماه قربان!

بچه کجایی؟

...

سیم خاردارای ضلع شرقی رو کی پاره کرده؟

نمیدونم جناب سرهنگ

داد زد سرم دروغ نگــــــــــــــــووووو..

میدونست دروغ میگم

قبل ازمن پارش کرده بودن من فقط گشاد ترش کردم

لبخندی زد و گفت بخواب زمین

چشای ملتمسم دیگه فایده نداشت

یالا بخواب رو زمین

کلاهمو دراوردم و گذاشتم لای سر دوشیم و با یه تکون به ضامن بند قنداق اسلحمو

پرت کردم پشتمو خوابیدم رو کف اتاق به سینه

یه لگد به ران چپم زد کم بود پاشم یکی بزارم زیره گوشش

یالا حرکت کن....

شروع کردم به سینه خیز از دفتر تا راهرو و سالن و بعد محوطه

همه نگاهشون رو من بود از منشی گرفته تا کادر و سربازای دیگه

نگاهی پر از ترحم و دلسوزی

تو مسیر ازم میپرسید کی پارش کرده و هر بار با سکوت جوابشو میدادم

زانوهام که همون تو 100 متر اول جر خورد وسایلم از جیبم میریخت بیرون و مجبور میشدم

یکم مکث کنم تا برشون دارم

یهو حس کردم یه چیز سیاهه کوچولو از جیب آستینم افتاد تا برگشتم برش دارم سرهنگ

که پشت سرم بود خم شد و برش داشت

با لحنی تند بهش گفتم بدش من خیلی بد نگام کرد گفتم الانه بکشتم

تکرار کردم مگه نشنیدی جناب بدش من پرتش کرد تو صورتم و افتاد رو زمین خم شدم

برداشتمشو خاک روشو تمیز میکردم

عکس 3در4 مریم بود ذل زده بودم بهش سرمو که اوردم بالا دیدم سرهنگ پشتش

به منه و به سمته قرار گاه در حرکته..

خودمو تکوندم گرچه فایده نداشت تموم لباسام پاره شده بود و خون از زانوم و آرنجم

زده بود بیرون

همون شد فردا حکم تبعید ما صادر شد و از شهر عشقم رفتم به یه زندان در یه شهره مرزی

و این بازم سراغاز حوادثی نو شد برام

کمتر مرخصی میومدم اونی ام که میومدم بیشترش به عشق مریم بود که یا میشد

یا نمیشد اونم

چون سرجوخه بودم شدم سرباز اعدام و شلاق و قطع ید

دیگه روحی برام نمونده بود اغراق نمیکنم اگه بگم یادم نمیاد چند نفرو کشتم

بلاخره حکم خداست و قانون حالا یا قصاص قتل بود یا مواد یا زورگیری و تجاوز و فساد

در حده احسان

روز شماره ماه هامو زیر کلام علامت میزدم و انتظار ترخیصی از زندان لعنتی

از اونجاهم باز منتقل شدم به یه اردوگاه کار اجباری زندانی ها

خب چون سرباز سازمان زندانها بودم  و برای همینم آموزش دیده بودم

تو ارگانهای زندان جابه جا میشدم

که تو ماه های آخر خدمتم با شخصی آشنا شدم به نام اشنایدر که سابقه خلاف تو

فرانسه و سابقه کیفری داشت

و توسط اون با باند پاستالا و تهمورس که اینها با هم ضد بودن آشنا شدم

و شدم رابط اینا با بیرون و دوتا کار چاق کن داشتن به نام کاترین و سوزان

کاترین دست راسته حسین بود(پدرخوانده)

 

 

 

ادامه دارد

/ 26 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

منظورم اینه که چون یاداون روزاافتادی,چشات خیس شده؟

سحر

میدونی چیه منم خیلی عذاب کشیدم توزندگی آب شدم

سحر

اجازه ندارم ولی بلاخره یروزمینویسم

سحر

داشتم دارم خواهم داشت

محمد پاریس

Qui avez-vous consulté?

سحر

[خداحافظ]

سحر

etefaghi oftade?

سحر

شب بخیر[لبخند]

رها

سلام مقدادجان من هم با ستایش موافقم البته همین که شهامت نوشتن چیزهایی را داری که همه از اون فرار می کنن خودش فوق العاده است و انقدر نقطه قوت بارزی هست که هیچ ضعفی نمی تونه اونو بپوشونه... ولی چون گفته بودی انتقاد کنید باید بگم که اگر جاهای تأثیرگذارش را با تمأنینه تر و همراه با توصیف بنویسی خواننده را بیشتر به درون مطلب می بری اون موقع دیگه قصد از خواندن صرفا دنبال کردن ماجرا نیست بلکه از خط به خط نوشته ات لذت خواهند برد گرچه این را نیز باید بگویم که قلم خوبی داری